تمام زندگی...

زنان خدایانی زیبا و زیرکند

در بهشت هر زنی... جهنمی هست که روحت را به آتش می کشد

با اینحال اگر قرا است عمرت دوروز باشد
بگذار در دستان هوس آلود زنی باشد

که زندگی را همانطور که هست عرضه می کند

عشق و ناکامی باهم...

این یعنی تمامی زندگی

تمام زندگی.....

آمد شدن تو اندرین دنیا چیست؟

نخستین بار بود
که نیزار بزرگ
ساقه یکی نی را
از خود می راند.
زیرا نی به باد بهار
عاشق شده بود .


نی زار
اولاد خود را نصیحت کرد
هشدارش داد
وگفت دست از عاشقی بدار
زیرا باد بهار
وطن ندارد !
اما نی
دل به وزیدن اردبیهشت
سپرده بود .
گفت :
نسیم مسافر ... یک سوی و
بیشه زار شما یک سو.
مرا سر ندامت از این دانایئ نیست !

بس بیشه زار
دارکوب را فرا خواند
وگفت
عاقبت عاشقی را
به فرزند من بیاموز !

و دارکوب
5 سوراخ برسینه نی کند و
گفت مجازات محبت است این.
تا دریابی
که تحمل علاقه آسان نیست !


و نی گفت پذیرفت ام
و باد بهاری در نی دمید
وعشق به دنیا آمد

 

پی نوشت  1:  ترجمه  شعری بی همتا  از  " شیرکو  بی کس "  شاملو ی کردستان  که امروز جاودانه شد.....

پی نوشت 2 :  معجزه کن معجزه , ورنه میلاد تو جز خاطره درد بیهوه چیست.......!؟

حباب

 

با چشم ها

ز حيرت اين صبح نا به جای

خشکيده بر دريچه ی خورشيد چارطاق

بر تارک سپيده ی اين روز پا به زای،

دستان بسته ام را

آزاد کردم از

زنجيره های خواب.

فرياد برکشيدم:

"اينک

چراغ معجزه

مردم!

تشخيص نيم شب را از فچر

در چشم های کوردلی تان

سوئی به جای اگر

مانده ست آنقدر،

تا

از

کيسه تان نرفته، تماشا کنيد خوب

در آسمان شب

پرواز آفتاب را!

با گوش های ناشنوائی تان

اين طرفه بشنويد:

در نيم پرده ی شب

آواز آفتاب را" !

ديديم!

(گفتند خلق نيمی)

پرواز روشنش را. آری"!

نيمی به شادی از دل

فرياد بر کشيدند:

" با گوش جان شنيديم

آواز روشنش را!"

باری

من با دهان حيرت گفتم:

" ای ياوه

ياوه

ياوه،

خلائق!

مستيد و منگ؟

يا به تظاهر

تزوير می کنيد؟

از شب هنوز مانده دو دانگی

ور تائبيد و پاک و مسلمان،

نماز را

از چاوشان نيامده بانگی"!

هر گاو گند چاله دهانی

آتشفشان روشن خشمی شد:

"اين گول بين، که روشنی آفتاب را

 از ما دليل می طلبد"

توفان خنده ها...

"- خورشيد را گذاشته،

می خواهد

با اتکا به ساعت شماطه دار خويش

بيچاره خلق را متقاعد کند

که شب

از نيمه نيز بر نگذشته ست."

توفان خنده ها...

من

درد در رگانم

حسرت در استخوانم

چيزی نظير آتش در جانم

پيچيد.

سرتاسر وجود مرا

گوئی

چيزی به هم فشرد

تا قطره ئی به تفتگی خورشيد

جوشيد از دو چشمم.

از تلخی تمامی درياها

در اشک ناتوانی خود ساغری زدم.

آنان به آفتاب شيفته بودند

زيرا که آفتاب

تنهاترين حقيقت شان بود،

احساس واقعيت شان بود.

با نور و گرميش

مفهوم بی ريای رفاقت بود

با تابناکش

مفهوم بی فريب صداقت بود.

( ای کاش می توانستند

از آفتاب ياد بگيرند

که بی دريغ باشند

در دردها و شادی هاشان

حتی

با نان خشکشان. –

و کاردهای شان را

جز از برای قسمت کردن

بيرون نياورند.)

افسوس!

آفتاب

مفهوم بی دريغ عدالت بود و

آنان به عدل شيفته بودند و

اکنون

با آفتابگونه ئی

آنان را

اين گونه

دل

فريفته بودند!

ای کاش می توانستم

خون رگان خود را

من

قطره

قطره

قطره

بگريم

تا باورم کنند.

ای کاش می توانستم

- يک لحظه می توانستم ای کاش –

بر شانه های خود بنشانم

اين خلق بی شمار را

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيدشان کجاست

و باورم کنند.

ای کاش

می توانستم!

 

شاملوی بزرگ .....

 

پی نوشت:  هنوز مهم‌ترین مسأله‌ای‌ست که مردمانِ این روزگار با آن روبه‌رو می‌شوند این است که میلِ به هم‌صُحبتی در مردمانِ این روزگار، بیش از آن‌که نشان از دل‌دادگی داشته باشد، سَرپوشی‌ست برای بی‌اعتنایی به تنهایی، و این‌که مودّت، در کمالِ ناامیدی، روزی روزگاری، نابود می‌شود، بی‌آن‌که جای‌گزینی برایش داشته باشیم

 

دوستت دارم مادر

دهان کدام لبخند خواهی شد

تو که چشم تمام گریه­ها بوده­ای

هفده بارآمده­ام و نومید

                                    برگشته­ام

حالا چگونه به هجدهمی

                                    دل ببندم؟

سیاه بپوشی یا نپوشی

مصیبت در دست­های تو

                                    سنگ می­شود و می­ماند

 و سرنوشت همان قدر سنگین است که

                                                باز هم

آسمان­ها شانه خالی کنند و

همه چیز برای تو بماند

                                    مادر!

 

 سلطان غزل معاصر و شاعر عشق های همیشه زنده یاد حسین منزوی

عشق و زخم

اگر بايد زخمي داشته باشم
كه نوازشم كني
بگو تا تمام دلم را
شرحه شرحه كنم

زخم ها زيبايند
و زيباتر آنكه
تيغ را هم تو فرود آورده باشي
تيغت سحر است و
نوازشت معجزه
و لبخندت
تنظيمي از قواره نور
و تيمار داري ات
كرشمه اي ميان زخم و مرهم

عشق و زخم
از يك تبارند
اگر خويشاونديم يا نه
من سراپا زخمم
تو سراپا
همه انگشتِ نوازش باش

 

 حسین منزوی شاعر عشق های همیشه ...

تا ابد برای تو....

همه ی برگ و بهار
در سرانگشتان توست.
هوای گسترده 
در نقره ی انگشتان ات می سوزد 
و زلالی ی چشمه ساران
از باران و خورشيد سيراب می شود.

زيباترين حرف ات را بگو
شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگويند
ترانه يی بيهوده می خوانيد.ــ
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بيهوده گی نيست
چرا که عشق 
حرفی بيهوده نيست. 

حتا بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فردای ما اگر 
بر ماش منتی ست؛ 
چرا که عشق 
خود فردا ست 
خود هميشه است. 

بيش ترين عشق جهان را به سوی تو می آورم
از معبر فريادها و حماسه ها.
چرا که هيچ چيز در کنار من 
از تو عظيم تر نبوده است 
که قلب ات 
چون پروانه يی
ظريف و کوچک و عاشق است.

 

پی نوشت: برای اولین روز زمستان و  برای تو نگارم ؛ تکیه گاه روزهای سخت و شریک خوب زندگی ام....


 

به من تکیه کن!

من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی!

تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی!

تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند!

تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر آن به خواب روی!

خود را, تمام خود را به تو می سپارم!

تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی, از آن برگیری, هر چه بخواهی از آن بسازی،

هر گونه بخواهی باشم!

از این لحظه مرا داشته باش...

 

براي آنكه عاشقانه زیست بزرگوارنه مرد و جاودانه ماند

 

چیزی به جا نماند
حتا
که نفرینی
بدرقه ی راهم کند.
با اذان  بیهنگام  پدر
به جهان آمدم
در دستان ماماچه پلیدک
که قضا را
وضو ساخته بود.
هوا را مصرف کردم
اقیانوس را مصرف کردم
سیاره را مصرف کردم
خدا را مصرف کردم
و لعنت شدن را، بر جای،
چیزی به جای بنماندم.

 

پی نوشت :  براي  ۲۱ آذر سالروز میلاد شاعر بزرگ آزادی شاملو ....

 

کوچِ غریب را به یاد آر

از غربتی به غربتِ دیگر ،

تا جست و جویِ ایمان

 تنها فضیلتِ ما باشد.

به یاد آر :

تاریخِ ما بی قراری بود

نه باوری

نه وطنی.

 



عشق جنون آسا

جز عشق جنون آسا
هر چیز
این جهان شما جنون آساست
جز عشق
به زنی
که من دوست می دارم.

چه گونه لعنت ها از تقدیس ها
لذت بخش تر آمده است !
چه گونه مرگ
شادی بخش تر از زنده گی است
چه گونه گرسنگی را
گرم تر از نان شما
می باید پذیرفت

لعنت به شما که جز عشق جنون آسا
همه چیز این جهان شما جنون آساست

                                                                                              بامداد تنها

پی نوشت :

 

چنین ام من !
زندانی دیوارهای خوش آهنگ الفاظ  بی زبان
تصویرم را در قاب اش محبوس کرده ام
و نام ام را در شعرم
و پای ام را در زنجیر نگارم
و فردای ام را در خویشتن  اینده گانم

بهانه های پائیزی

بسر افکنده مرا سایه ای از تنهائی
چتر نیلوفر این باغچه بودائی
بین تنهائی و من راز بزرگی ست بزرگ .
هم از آنگونه که دربین تو زیبائی
بارَش از غیرو خودی هر چه سبکتر؛ خوشتر
تا به ساحل برسد رهسپُر در یائی
آفتابا توو آن کهنه درنگت در روز
من شهابم من و این شیوه ی شب پیمائی
بو سه ای داد ی و تا بوسه ی دیگر مستم
کس شرابی نچشیداست بدین گیرائی
تا تو برگردی و از نو غزلی بنویسم
می گذارم که قلم پر شود از شیدائی

حسین منزوی

 

اول مهرماه و اغاز پائیز سالروز تولد دو چهره بزرگ و ماندگار این مرز و بوم هست اول تولد حسین منزوی سلطان غزل معاصر و  شاعر غزل های همیشه عشق که روحش قرین رحمت و یادش جاودان باد و دوم  میلاد استاد بزرگ آواز ایران و آزادمرد با صفای کشور استاد شجریان عزیز که امیدوارم هر کجای این گنبد دوار که هست شادکام و تندرست باشند .....

شتاب زندگی

 

در آواز  من

زنگی بی هوده هست

بی هوده تر از تشنج  احتضار

که در تلاش  تاراندن مرگ

با شتابی دیوانه وار

باقی مانده ی زنده گی را مصرف می کند

تا مرگ کامل فرارسد .

پس زنگ  بلند آواز  من

به کمال سکوت می نگرد .                                                  بامداد تنها

 

 

زلال چشمانت

مگذار دیگران نام تو را بدانند،

           همین زلال بیکران چشمانت

                        برای پچ پچ هزارساله ی آنان کافیست......

 

بامداد تنها....

فقط یک بار

 

یک بار، یک بار، و فقط یک بار می توان عاشق شد: عاشق زن، عاشق مرد، عاشق اندیشه، عاشق وطن، عاشق خدا، عاشق عشق... یک بار، و فقط یک بار.
بار دوم، دیگر خبری از جنس اصل نیست. شوق تصرف، جای عشق به انسان را می گیرد؛ خود نمایی جای عشق به وطن را، ریا جای عشق به خدا را...
یک بار، یک بار، و فقط یک بار.
در عشق، حرفه ای شدن ممکن نیست- مگر آنکه به بدکارترین ریاکارِ تن پرستِ بی اندیشه تبدیل شده باشیم
نادر ابراهیمی - یک عاشقانه ارام