نخستین بار بود
که نیزار بزرگ
ساقه یکی نی را
از خود می راند.
زیرا نی به باد بهار
عاشق شده بود .


نی زار
اولاد خود را نصیحت کرد
هشدارش داد
وگفت دست از عاشقی بدار
زیرا باد بهار
وطن ندارد !
اما نی
دل به وزیدن اردبیهشت
سپرده بود .
گفت :
نسیم مسافر ... یک سوی و
بیشه زار شما یک سو.
مرا سر ندامت از این دانایئ نیست !

بس بیشه زار
دارکوب را فرا خواند
وگفت
عاقبت عاشقی را
به فرزند من بیاموز !

و دارکوب
5 سوراخ برسینه نی کند و
گفت مجازات محبت است این.
تا دریابی
که تحمل علاقه آسان نیست !


و نی گفت پذیرفت ام
و باد بهاری در نی دمید
وعشق به دنیا آمد

 

پی نوشت  1:  ترجمه  شعری بی همتا  از  " شیرکو  بی کس "  شاملو ی کردستان  که امروز جاودانه شد.....

پی نوشت 2 :  معجزه کن معجزه , ورنه میلاد تو جز خاطره درد بیهوه چیست.......!؟