همه ی برگ و بهار
در سرانگشتان توست.
هوای گسترده 
در نقره ی انگشتان ات می سوزد 
و زلالی ی چشمه ساران
از باران و خورشيد سيراب می شود.

زيباترين حرف ات را بگو
شکنجه ی پنهان سکوت ات را آشکاره کن
و هراس مدار از آن که بگويند
ترانه يی بيهوده می خوانيد.ــ
چرا که ترانه ی ما
ترانه ی بيهوده گی نيست
چرا که عشق 
حرفی بيهوده نيست. 

حتا بگذار آفتاب نيز برنيايد
به خاطر فردای ما اگر 
بر ماش منتی ست؛ 
چرا که عشق 
خود فردا ست 
خود هميشه است. 

بيش ترين عشق جهان را به سوی تو می آورم
از معبر فريادها و حماسه ها.
چرا که هيچ چيز در کنار من 
از تو عظيم تر نبوده است 
که قلب ات 
چون پروانه يی
ظريف و کوچک و عاشق است.

 

پی نوشت: برای اولین روز زمستان و  برای تو نگارم ؛ تکیه گاه روزهای سخت و شریک خوب زندگی ام....


 

به من تکیه کن!

من تمام هستی ام را دامنی می کنم تا تو سرت را بر آن بنهی!

تمام روحم را آغوشی می سازم تا تو در آن از هراس بیاسایی!

تمام نیرویی را که در دوست داشتن دارم دستی می کنم تا چهره و گیسویت را نوازش کند!

تمام بودن خود را زانویی میکنم تا بر آن به خواب روی!

خود را, تمام خود را به تو می سپارم!

تا هر چه بخواهی از آن بیاشامی, از آن برگیری, هر چه بخواهی از آن بسازی،

هر گونه بخواهی باشم!

از این لحظه مرا داشته باش...