در بهشت هر زنی... جهنمی هست که روحت را به آتش می کشد
با اینحال اگر قرا است عمرت دوروز باشد
بگذار در دستان هوس آلود زنی باشد
که زندگی را همانطور که هست عرضه می کند
عشق و ناکامی باهم...
این یعنی تمامی زندگی
تمام زندگی.....
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم اسفند ۱۳۹۴ ساعت ۵ ب.ظ توسط مسعود
|
زمذهب ها گزيدم طرفه دينی يقين درشک وشک درهريقينی
سلام هدفم از خط خطی کردن این صفحات در وهله ی اول مصداق عینی نوشتن برای فراموش کردن است نه برای به یاد اوردن.و ثانیا نیاز به نوشتن که گاه نیاز زاده ی فقر نیست که زاده ی نقص نیست بلکه زاده ی کمال است و اقتضای غنی.دلی که حرف دارد مشتاق یافتن مخاطبی است تا زندانیان معانی را که در درون طغیان میکنند و از خاموش مردن به وحشت افتاده اند ازاد کند.اما برای کدام مخاطب؟ شاید مخاطب من همین در و دیوار این خانه ی خیالی باشد و شاید انسان هائی (که اگه نسلشون منقرض نشده باشه) که بزرگترین دردشان، درد بودن است!! نمیدانم شاید هیچ کدام و بدون مخاطب، و تنها مخاطبم تنهائی و سکوت باشد
و تو ای زندانی قفست ویران باد نفست گرم برای فریاد که نپندارد خصم مرد ازاده ی افتاده به بند سر سازش دارد دل قوی دار رفیق که فرو می ریزد کاخ پوشالی استبدادی و بر این ویرانه و همه زندانهاش کاخ آزادی ایران بر پا می گردد گرچه فریاد گلو گیر شده است لیک باد ها شعله وزند و نفس ها همه تفت و بدان هم زنجیر کاین همه مژده ی رستاخیز است
آدم ها و بویناکی دنیاهاشان
یکسر
دوزخی است، درکتابی
که من آن را
لغت به لغت
از بر کرده ام
تا راز بلند انزوا را
دریابم
راز عمیق چاه را
از ابتذال عطش"
هیچ اتفاقی در زندگی بزرگ نیست، وقتی که من می توانم بزرگترین اتفاق زندگی خودم باشم
باش نادان تا به بزم گلرخان جایت دهد از بهشتت میکند بیرون اگر ادم شوی
خواهم که فریادی کشم از دست این جلادها این حاکمان کینه جو، وین دیو خو، شیادها از جور این آدمکشان، وز کین این نامردمان برآسمان باید رسد، از توده ها، فریادها با اینهمه بیدادها، دانم که آخر، بگسلد با قدرت زحمتکشان، زنجیر استبدادها
ترجيح مي دهم طوري زندگي کنم که گويي خدا هست و وقتي مردم بفهمم که نيست ، تااينکه طوري زندگي کنم که انگار خدا نيست و وقتي مردم بفهمم که هست
از طبیعت بطلب شاخه گلی را که به دستت نرسد از یاری گر کسی نیست به او تکیه کنی، تکیه کن بر تنه دیواری درد اگر سینه شکافت نفسی بانگ مزن درد خود را به دل چاه مگو استخوان تو اگر اب کند آتش غم اب شو اه مگو
ذهن احمق مانند مردمک چشم است:هرچه نوربیشتری به آن بتابانید تنگ تر می شود
ادیان و مذاهب، علت اساسی جنگها و مخالفت با اندیشه های فلسفی و تحقیقات علمی هستند. کتابهایی که به نام مقدس آسمانی معروف اند، کتب خالی از ارزش و اعتباراند و آثار کسانی از قدما مانند افلاطون و ارسطو و سقراط خدمت مهم تر و مفیدتری به بشر کرده است
چه قدر حقيرند مردماني که نه جرأت دوست داشتن دارند ، نه ارادهي دوست نداشتن ، نه لياقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن، با اين حال مدام شعر عاشقانه ميخوانند
و زندگی
ندای مرموز و شورانگیزی که شمع و پروانه را به هم می خواند و نمی شود . با خویشاوندی این دو بیگانه است.جهان خانه ی این دو نیست.و از این است که سرنوشت عشقی که با مردم این اقلیم ناساز است جز سوختن پروانه و گداختن شمع نیست.یکی خاکستر میشود و دیگری اشک و پایان