کفاره نادانی ما چندان سنگینست
که به جبرانش دیری باید هر زمان منتظر
فاجعه ای دیگر باشیم
اگر از من شنوایی داری می گویم
هرکسی قطره خردی ست درین رود عظیم
که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت ست
و فشار اب است ان ناچاری
که جهت بخش حقیقیست
ابلهان بگذار اسمش را تقدیر کنند
حرف من اینست
قطره ها باید اگاه شوند
که به همکوشی بی شک
میتوان بر جهت تقدیری فایق شد
بی گمان نا اگاهیست انچه  اسانجو وامیدارد
که سراشیبی را
نام بگذارد تقدیر و مقدر را چیزی پندارد نمی یابد تغییر
اینچنین ست که ما-هم -من و تو
سرنوشتی اینسان می یابیم
تو غمین و مایوس مینشینی ساعتها
سر سکو جلو خانه تاریکت
غرق اندیشه بیحاصلی این همه سال
که چه بیهوده گذشت
و من این گوشه درین فکر عبث
که بیابم جایی همنفسی
غمگساری که غمی بگذارم با او
باری از دل بردارم از او
ودرین ساعت رود
سرخوش از باور تقدیری اسانجویان
همچنان در تک و در تازست
که چنین باور تا هست عمر ان بهره کش قحبه درازست.........

 

پی نوشت: جوامع عقب افتاده مثل تن انسان خفته است. انسان خفته پس از ساعت طولانی که روی یک طرف تن خود خوابیده ، احساس خواب رفتگی می‌کند و همچنان در خواب شانه به شانه می‌شود و باز می‌خوابد. آنقدر که آنطرف بدنش به خواب برود و پس از ساعتی احساس کند که باید به طرف دیگر بخوابد و چنین جوامعی در خواب گرده به گرده می‌شوند و در واقع به دور خود غلت می‌زنند

 

بامداد