دیگر این پنجره بگشای که من به ستوه آمدم از این شب تنگ

دیرگاهی ست که در خانه ی همسایه ی من خوانده خروس

وین شب تلخ عبوس

می فشارد به دلم پای درنگ

دیرگاهی ست که من در دل  این شام سیاه

پشت این پنجره بیدار و خموش

 مانده ام چشم به راه

همه چشم و همه گوش

مست آن بانگ دلاویز که می آید نرم

محو  آن اختر شب تاب که می سوزد گرم

مات این پرده ی شبگیر که می بازد رنگ

 آری ،این پنجره بگشای که صبح می درخشد پس این پرده ی تار

می رسد از دل خونین سحر بانگ خروس

وز رخ  آینه ام می سترد زنگ فسوس

بوسه ی مهر که در چشم من افشانده شرار

خنده ی روز که با اشک  من آمیخته رنگ ... "

پی نوشت: شاید برای تو!!

نام‌های ما
میان من و تو
دیوارهایی از پوچی برافراشته است که هیچ شیپوری آن‌ها را فرو
نمی‌تواند ریخت.
نه رویاها ما را بس است ــ رویایی آکنده از تصاویر شکسته ــ
نه هذیان و رسالت کف آلودش
نه عشق با دندان‌ها و چنگال‌هایش.

فراسوی خود ما
بر مرز بودن و شدن
حیاتی جانبخش‌تر آوازمان می‌دهد