تبليغاتX
اسیر خاک - رویایی دارم

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

و مرا در تیره ترین شبها و در ازدحام تنهایی خویش نیز رویایی در سر است...

رویای بزرگ...

رویای شیرین ازادی و برابری ...

دیگر کلمات هم قادر به بیان تنگی و تاریکی این قفس نیستند و من نیز عاجز از تحمل این همه درد نه در خواب و رویا که در واقعیت تلخ زندگی لحظه به لحظه انتظار طلوع خورشید ازادی را میکشم...

رویایم مرا زنده نگه خواهد داشت و میدانم اگر من نیز شاهد پیروزی و ازادی نباشم ذره ذره اجزای تنم شاهد سرنگونی دیو استبداد خواهد بود...

اری در درد اورترین لحظه ها نیز زندگی را در امیدها و ارزوهایم دنبال میکنم.

پی نوشت ۱: کاش نسل گلسرخی ها منقرض نشده بود!!و ای کاش در این روزگار جهل شعور جرم محسوب نمی شد!!

پی نوشت ۲:من همدست توده ام،تا آن دم که توطئه می کند گسستن زنجیر را ،تا آن دم که زیر لب می خندد،دلش غنج می زند،و به ریش جادوگر آب دهن پرتاب می کند.اما برادری ندارم،هیچگاه برادری از آن دست نداشته ام
که بگوید « آری »:
ناکسی که به طاعون آری بگوید و
نان آلوده اش را بپذیرد....

پی نوشت ۳:

بگذار
آفتاب من
پيرهن ام باشد
و آسمان من
آن کهنه کرباس بی رنگ.

بگذار
بر زمين خود بايستم
بر خاکی از براده ی الماس و رعشه ی درد.

بگذار سرزمين ام را
زير پای خود احساس کنم
و صدای رويش خود را بشنوم

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط مسعود | |