تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

اقيانوس است آن:
ژرفا و بي‌کرانه‌گي،
پرواز و گردابه و خيزاب
بي آنکه بداند .

کوه است اين:
شُکوه ِ پادرجايي،
فراز و فرود و گردن‌کشي  
بي اين که بداند.
 
مرا اما
   
انسان آفريده‌ای:
 
ذره‌ی بي شکوهي
   
گدای پَشم و پِشک ِ جانوران،
 

تا تو را به خواری تسبيح گويد
از وحشتِ قهرت بر خود بلرزد
بيگانه از خود چنگ در تو زند

تا تو
   
کُل باشي.

مرا انسان آفريده‌ای:
شرم‌سار ِ هر لغزش ِ ناگزير ِ تن‌اش
سرگردان ِ عرصات ِ دوزخ و سرنگون ِ چاه‌سارهای عَفِن:
يا خشنود ِ گردن نهادن به غلامي‌ تو
سرگردان ِ باغي بي‌صفا با گل‌های کاغذين.

فاني‌ام آفريده‌ای
پس هرگزت دوستي نخواهد بود که پيمان به آخر برد.

بر خود مبال که اشرف ِ آفرينه‌گان ِ تواَم من:
با من   
خدايي را 
شکوهي مقدّر نيست.
نقش ِ غلط مخوان 
هان!
 
اقيانوس نيستي تو
جلوه‌ی سيال ِ ظلمات ِ درون.
کوه نيستي
خشکينه‌ی بي‌انعطافي محض.
انساني تو
سرمست ِ خُمب ِ فرزانه‌گي‌يي
که هنوز از آن قطره‌يي بيش درنکشيده
از مُعماهای َ سياه سر برآورده

هستي
   
معنای خود را با تو محک مي‌زند.

از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمي‌گذری
و دايره‌ی حضورت
جهان را   
در آغوش مي‌گيرد.

نام ِ تواَم من

به ياوه معنايم مکن  !

 

                                                                                   "شاملو"

تنها پی نوشت:

نه
من هراس ام نيست:
زنگاه و زسخن عاري
شب نهاداني از قعر قرون آمده اند 
آري
كه دل پر تپش نورانديشان را
وصله ي چكمه ي خود مي خواهند
و چو بر خاك در افكندندت 
باور دارند
كه سعادت باايشان به جهان آمده است .
باشد! باشد !
من هراس ام نيست
چون سرانجام پر از نكبت هر تيره رواني را
كه جنايت را چون مذهب حق موعظه فرمايد مي دانم چيست
خوب مي دانم چيست .......

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت12 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

آزادی = آزادی "مخالف"

آزادی انسانی را تا آنجا حرمت نهيم كه مخالف را و حتی دشمن فكری خويش را به خاطر تقدس آزادی، تحمل كنيم و تنها به خاطر اينكه می توانيم، او را از آزادی تجلی انديشه خويش و انتخاب خويش، با زور باز نداريم و به نام مقدس ترين اصول، مقدس ترين اصل را، كه آزادی رشد انسان ازطريق تنوع انديشه ها و تنوع انتخاب ها و آزادی خلق و آزادی تفكر و تحقيق و انتخاب است، با روش های پليسی و فاشيستی پايمال نكنيم. زيرا هنگامی كه «ديكتاتوري» غالب است، احتمال اينكه عدالتی در جريان باشد، باوری فريبنده و خطرناك است و هنگامی كه «سرمايه داري» حاكم است، ايمان به دموكراسی و آزادی انسان يك ساده لوحی است.

«ديکتاتوری و آزادی از اينجا ناشی نمی شود که يک مکتب خود را حق می شمارد يا ناحق، بلکه از اينجا ناشی می شود که آيا "حق انتخاب" را برای ديگران قائل است يا قائل نيست.

                                                                                                                     شریعتی

پی نوشت ها

 ۱: در سرزمینی که بعد از قرنی تلاش برای ازادیخواهی و دمکراسی هنوز الفبای ان را بخوبی یاد نگرفته ایم نباید به این زودی ها توقعی برای رسیدن به ازادی و دمکراسی داشت!حتی به سبک ایرانی!

۲:یه نویسنده فرانسوی به جرج برنارد شاو می گه من برای شرف می نویسم تو برای پول. شاو هم می گه هر کدام از ما برای چیزی که ندارد می نویسد.

۳: آبان ماه هم تمام شد. پیاده روها را فرش زرد برگهای مرده، پوشانده اند. سایه مرگ واعدام بر سرزمین عشق ایران فروافتاده است. جان های شیفته دیار شعر و شعور یک یک خاموش می شوند. یکی در پایتخت یکی در پاریس و دیگری در کردستان .ازادی همیشه تاوان سنگینی دارد  اما انگار این پاییز هم زنجیره ای دیگر در راه است با ته استکانی واجبی .. 

اول نادیده ات می گیرند، بعد مسخره ا ت می کنند، سپس باتو مبارزه می کنند، اما درنهایت پیروزی با توست                                                                                              "گاندی"

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت11 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

استحمار

استحمار یعنی؛ انحراف ذهن آدم، آگاهی و شعور آدم، جهت آدم(چه فرد چه جامعه) از خودآگاهی انسانی و خود آگاهی اجتماعی. هر عاملی که این دو آگاهی را منحرف کند، یا فردی را، نسلی را و جامعه ای را، از این دو خودآگاهی دور کند، آن عامل، عامل استحمار است ولو مقدس ترین عامل ها باشد و هر اشتغالی جز این دو اشتغال و پرداختن به هر چیزی جز پرداختن به این دو خود آگاهی یا آنچه در مسیر این دو خودآگاهی است؛ دچار خواب خرگوشی شدن، دچار بردگی شدن، قربانی قدرت دشمن و به استحمار مطلق در آمدن است ولو هم دعوت و پرداختن به یک چیز مقدس باشد و بدبختی ما (که نمی توانیم تشخیص بدهیم) این است که برای اغفال ذهن از آنچه باید بدان اندیشید غالباً ما را دعوت می کنند که به چیزهایی بسیار مترقی و عظیم و آبرومند و حتی بسیار سعادت بخش بیندیشیم و این است که گول زننده می شود و متوجهش نمی شویم. بدین سبب است که در جایی گفته ام :
” اگر در صحنه نیستی هر کجا خواهی باش ” .
هدف این است که در صحنه نباشی، هر کجا که خواهی باش و اگر در آنجا که باید شاهد باشی و حاضر اما نیستی، هر کجا که خواهی باش.
چه به شراب نشسته باشی و چه به نماز ایستاده باشی، هر دو یکی است.
برای استحمار کردن همیشه تو را به زشتی ها دعوت نمی کنند که نفرت زشتی ها تو را فراری بدهد و متوجه آنجایی بکند که باید به آنجا متوجه بشوی.
بر حسب ” تیپ ” تو، دعوتت را انتخاب می کنند، گاه تو را دعوت می کنند به زیبایی ها. برای کشتن یک حق بزرگ، حق یک جامعه، یک انسان، گاه دعوتت می کنند که سرگرم یک حق دیگر باشی و به کمک یک حق، حق دیگر را می کشند. و وقتی در خانه حریقی در گرفته است دعوت آن کس که تو را به نماز و دعا با خداوند می خواند، دعوت یک خیانتکار است تا چه رسد بکار دیگر؛ هر گونه توجه دادن به هر چیزی در آنجا (هر چیز مقدس و غیر مقدس) به جز توجه دادن به خاموش کردن حریق، توجهی است استحمار گرانه و اگر تو توجه بکنی، استحمار شده ای ولو با خداوند خودت صحبت کنی ولو به نماز ایستاده باشی، ولو مشغول مطالعه بهترین آثار علمی و ادبی بشوی یا مشغول یک کشف بزرگ علمی !
هر کاری که بکنی و” طرف ” سرت را به هر چیز که گرم کرد تو را دچار استحمار کرده، دیگر رفته ای .

خود اگاهی

در اینجا، همه مردم، یا امل‌اند و یا قرطی و هر دو مقلد کور و سر و ته یک کرباس و در یک سطح. و هر دو تنگ‌نظر و کوته‌اندیش و پست احساس و هر دو ، در جنین خفه و تاریک تعصب مذهبی یا ضد مذهبی خویش ، خون می خورند و یکی به آنچه نمی‌داند و نمی‌شناسد مومن است و دیگر به آنچه نمی‌داند و نمی‌فهمد کافر و هر دو در آنچه باور دارند یا ندارند همسطح، که آنان را کتاب جنات‌الخلود و طوفان‌البکاء سیر می کند و اینان را هر آنچه از آنجا برسد و هر چه “آنها” تعیین فرمایند.

این دو گروه متخاصم از هر جهت به هم شبیه‌اند‌. آنها قرآن می‌خوانند و کتاب دعا و یک کلمه‌اش را نفهمیده لذت می‌برند و غرق توفیق می‌شوند و اینان هم سمفونی موزار و بتهوون گوش می‌دهند و نمی فهمند و شعر نو میسرایند و می‌خوانند و نمی فهمند و ساتر و کامو و مارکس… را ترجمه می‌کنند و می‌خوانند و نمی فهمند و ‌درست مثل همپالکی‌هاشان‌ فقط برای ثوابش سمفونی استماع می‌کنند و مارکسیم و اگزیستانسیالیسم تلاوت می‌نمایند؛آنها برای ثواب اخروی و اینها برای ثواب دنیوی.

اما نسان اگاه دارای اراده، انتخاب کننده، افریننده، و تغییر دهنده، عصیان کننده ،تسخیر کننده تمام نظام طبیعت و برهم زننده تقدیر تاریخش جامعه اش و حتی ذاتش است

                                                                               " خود اگاهی و استحمارـ شریعتی"

پی نوشت:اغاز پاییز برای من همیشه خاطره انگیزه، هم بخاطر اغاز فصل زیبای خزان هم اینکه اول مهر ماه مصادف است با روز تولد دو  هنرمند بزرگ ... حسین منزوی بزرگ مرد غزل ایران و سلطان غزلهای عاشقانه، که البه چند سالی هست ما رو ترک کرده و راهی دیار خاموشان شده و دوم استاد شجریان عزیز هنرمند مردمی که امیدوارم هر کجا که هست پایدار و برقرار باشد..

ـ برای شناخت بیشتر حسین منزوی میتوانید به اینجا سر بزنید.

پاییز کوچک من

دنیای سازش همه رنگ هاست

با یکدیگر

تا من نگاه شیفته ام را

در خوش ترین زمینه به گردش برم

و از درختان باغ بپرسم :

خواب کدام رنگ یا بی رنگی را

میبینید

در طیف عارفانه پاییز؟                                           حسین منزوی زنجانی

 

انسان محکوم به ازدای است   سارتر

 

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

 

با خشم و جدل زیستم

و به هنگامی که قاضیان

اثبات آن را که در عدالت ایشان شایبه ی اشتباه نیست

انسانیت را محکوم می کردند

و امیران

نمایش قدرت را

شمشیر بر گردن محکوم می زدند،

محتضر را

سر بر زانوی خویش نهادم.

و به هنگامی که هم گنان من

عشق را

در رویای زیستن

اصرار می کردند

من ایستاده بودم

تا زمان

لنگ لنگان

از برابرم بگذرد,

و اکنون در آستانه ی ظلمت

زمان به ریشخند ایستاده است

تا من اش از برابر بگذرم

و در سیاهی فرو شوم

به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته

آنجا که تو ایستاده ای...                                               مرثیه های خاک ـ شاملو

 

پ ن ۱:آینده از آن ملتی است که تاریخ گذشته خودرا بدرستی بشناسد

پ ن ۲:بر نیزه قدرت میتوان تکیه کرد اما هرگز نمیشود بر روی ان نشست... "کلمانسو ببر فرانسه"

پ ن ۳:وقتی ارتش نازیسم - فاشیسم آلمان ٬ فرانسه را اشغال کرد. عده ای از نظامیان آلمان به خانه پیکاسو نقاش معروف فرانسوی رفتند.او تابلوئی را به سبک خود از هجوم و رفتار نظامیان آلمانی به پاریس و اشغال شهر کشیده بود .افسر آلمانی پرسید:  این کار شماست ؟ پیکاسو پاسخ داد:  نه ! کار شماست 

پ ن ۴:تصنیف بسیار زیبای  "زبان اتش / تفنگت را زمین بگذار" از استاد شجریان را اگر تاکنون نشنیده اید میتوانید از اینجا بشنوید.

از حاشیه به متن :

و تو ای زندانی قفست ویران باد
نفست گرم برای فریاد
که نپندارد خصم
مرد ازاده ی افتاده به بند
سر سازش دارد
دل قوی دار رفیق
که فرو می ریزد
کاخ پوشالی استبدادی
و بر این ویرانه
و همه زندانهاش
کاخ آزادی ایران
بر پا می گردد
گرچه فریاد گلو گیر شده است
لیک
باد ها شعله وزند
و نفس ها همه تفت
و بدان هم زنجیر
کاین همه
مژده ی رستاخیز است

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

و مرا در تیره ترین شبها و در ازدحام تنهایی خویش نیز رویایی در سر است...

رویای بزرگ...

رویای شیرین ازادی و برابری ...

دیگر کلمات هم قادر به بیان تنگی و تاریکی این قفس نیستند و من نیز عاجز از تحمل این همه درد نه در خواب و رویا که در واقعیت تلخ زندگی لحظه به لحظه انتظار طلوع خورشید ازادی را میکشم...

رویایم مرا زنده نگه خواهد داشت و میدانم اگر من نیز شاهد پیروزی و ازادی نباشم ذره ذره اجزای تنم شاهد سرنگونی دیو استبداد خواهد بود...

اری در درد اورترین لحظه ها نیز زندگی را در امیدها و ارزوهایم دنبال میکنم.

پی نوشت ۱: کاش نسل گلسرخی ها منقرض نشده بود!!و ای کاش در این روزگار جهل شعور جرم محسوب نمی شد!!

پی نوشت ۲:من همدست توده ام،تا آن دم که توطئه می کند گسستن زنجیر را ،تا آن دم که زیر لب می خندد،دلش غنج می زند،و به ریش جادوگر آب دهن پرتاب می کند.اما برادری ندارم،هیچگاه برادری از آن دست نداشته ام
که بگوید « آری »:
ناکسی که به طاعون آری بگوید و
نان آلوده اش را بپذیرد....

پی نوشت ۳:

بگذار
آفتاب من
پيرهن ام باشد
و آسمان من
آن کهنه کرباس بی رنگ.

بگذار
بر زمين خود بايستم
بر خاکی از براده ی الماس و رعشه ی درد.

بگذار سرزمين ام را
زير پای خود احساس کنم
و صدای رويش خود را بشنوم

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط مسعود | |