تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

 

با خشم و جدل زیستم

و به هنگامی که قاضیان

اثبات آن را که در عدالت ایشان شایبه ی اشتباه نیست

انسانیت را محکوم می کردند

و امیران

نمایش قدرت را

شمشیر بر گردن محکوم می زدند،

محتضر را

سر بر زانوی خویش نهادم.

و به هنگامی که هم گنان من

عشق را

در رویای زیستن

اصرار می کردند

من ایستاده بودم

تا زمان

لنگ لنگان

از برابرم بگذرد,

و اکنون در آستانه ی ظلمت

زمان به ریشخند ایستاده است

تا من اش از برابر بگذرم

و در سیاهی فرو شوم

به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته

آنجا که تو ایستاده ای...                                               مرثیه های خاک ـ شاملو

 

پ ن ۱:آینده از آن ملتی است که تاریخ گذشته خودرا بدرستی بشناسد

پ ن ۲:بر نیزه قدرت میتوان تکیه کرد اما هرگز نمیشود بر روی ان نشست... "کلمانسو ببر فرانسه"

پ ن ۳:وقتی ارتش نازیسم - فاشیسم آلمان ٬ فرانسه را اشغال کرد. عده ای از نظامیان آلمان به خانه پیکاسو نقاش معروف فرانسوی رفتند.او تابلوئی را به سبک خود از هجوم و رفتار نظامیان آلمانی به پاریس و اشغال شهر کشیده بود .افسر آلمانی پرسید:  این کار شماست ؟ پیکاسو پاسخ داد:  نه ! کار شماست 

پ ن ۴:تصنیف بسیار زیبای  "زبان اتش / تفنگت را زمین بگذار" از استاد شجریان را اگر تاکنون نشنیده اید میتوانید از اینجا بشنوید.

از حاشیه به متن :

و تو ای زندانی قفست ویران باد
نفست گرم برای فریاد
که نپندارد خصم
مرد ازاده ی افتاده به بند
سر سازش دارد
دل قوی دار رفیق
که فرو می ریزد
کاخ پوشالی استبدادی
و بر این ویرانه
و همه زندانهاش
کاخ آزادی ایران
بر پا می گردد
گرچه فریاد گلو گیر شده است
لیک
باد ها شعله وزند
و نفس ها همه تفت
و بدان هم زنجیر
کاین همه
مژده ی رستاخیز است

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

و مرا در تیره ترین شبها و در ازدحام تنهایی خویش نیز رویایی در سر است...

رویای بزرگ...

رویای شیرین ازادی و برابری ...

دیگر کلمات هم قادر به بیان تنگی و تاریکی این قفس نیستند و من نیز عاجز از تحمل این همه درد نه در خواب و رویا که در واقعیت تلخ زندگی لحظه به لحظه انتظار طلوع خورشید ازادی را میکشم...

رویایم مرا زنده نگه خواهد داشت و میدانم اگر من نیز شاهد پیروزی و ازادی نباشم ذره ذره اجزای تنم شاهد سرنگونی دیو استبداد خواهد بود...

اری در درد اورترین لحظه ها نیز زندگی را در امیدها و ارزوهایم دنبال میکنم.

پی نوشت ۱: کاش نسل گلسرخی ها منقرض نشده بود!!و ای کاش در این روزگار جهل شعور جرم محسوب نمی شد!!

پی نوشت ۲:من همدست توده ام،تا آن دم که توطئه می کند گسستن زنجیر را ،تا آن دم که زیر لب می خندد،دلش غنج می زند،و به ریش جادوگر آب دهن پرتاب می کند.اما برادری ندارم،هیچگاه برادری از آن دست نداشته ام
که بگوید « آری »:
ناکسی که به طاعون آری بگوید و
نان آلوده اش را بپذیرد....

پی نوشت ۳:

بگذار
آفتاب من
پيرهن ام باشد
و آسمان من
آن کهنه کرباس بی رنگ.

بگذار
بر زمين خود بايستم
بر خاکی از براده ی الماس و رعشه ی درد.

بگذار سرزمين ام را
زير پای خود احساس کنم
و صدای رويش خود را بشنوم

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط مسعود | |