تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

عاشقان سر شکسته گذشتند ٬

شرمسار ترانه های بی هنگام  خویش.

و کو چه ها بی زمزمه ماند و صدای پا .

سربازان شکسته گذشتند ٬

خسته بر اسبان تشریح ٬

و لته های بی رنگ  غروری نگون سار بر نیزه های شان

تو را چه سود فخر بر فلک بر فروختن

هنگامی که هر غبار راه لعنت شده،نفرینت می کند ؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

به داس سخن گفته ای ....

آن جا که قدم بر نهاده باشی

گیاه از رستن تن می زند

چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی .

فغان! که سرگذشت ما

سرود  بی اعتقاد سربازان  تو بود

که از فتحِ قلعه ی روسپیان باز می آمدند .

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ٬

که مادران سیاه پوش

داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد

هنوز از سجاده سر بر نگرفته اند !

                                                                                                       "بامداد خسته"

پ ن ۱.در این روزهای سخت، که حتی پستوی خانه نیز جایی برای نهان کردن ارزوها ندارد،تنها شاید حلاوت ازادی و غریو پیروزی مرهمی شود بر داغ مادران....

پ.ن ۲. و ما تنها شکیبا هستیم و این است ان کلامی که ما را به تمامی وصف میتواند کرد....شکیبا. 

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

 در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست ....

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

 

امروز دوم مرداد نهمین سالگرد درگذشت شاعر بزرگ ازادی احمد شاملوست.

شیر اهنکوه مردی که سمبل چندين نسل از روشنفکران،شاعران،و مبارزان ما بوده است وخواهد بود.بزرگ مردی که با چراغ خرد مندی و اگاهی به جنگ سیاهی ها رفت و راهی نو در شعر بر جای گذاشت .اشعاری بیشتر با زبان عامیانه اما فوق العاده نوین و تاثیر گذار که هیچ کس را در این عرصه یارای مقابله با او نبود.اندیشمندی که با قاطعیت زندگیش مرگ رو به سخره گرفت. تا یاد و خاطره اش تا جاوید جاویدان در گذرگاه ادوار به نیکی داوری شود.بزرگ مردی که ارج زندگی رو در این میدونست که بطور بی شرمانه ای کوتاهه!! اما در این مقطع کوتاه،توانست جاودانگی خود را در جای دیگری بدست اورد......در انسانیت.

بامداد هدف شعر رو تغییر بنیادی جهان میدانست و می گفت "درست به همین علت است که هر حکومتی به خودش حق میدهد که شاعر را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند.اهل سیاست به قداست زندگی نمی اندیشد،بلکه زندگان را به مثابه وسایلی ارزیابی میکندکه عند القتضاء باید بی درنگ قربانی پیروزی او شوند.و ای بسا به همین علت است که باید قبول کرد در جهان هیچ چیز چتر هیچ چیز نیست.و در دنیای بی قانونی که اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان است هنر چیزی است در حد تنقلات.و از ان امید نجات بخشی نمیتوان داشت"!هر چند او با هنر الفاظ بی زبانش کاری کرد کارستان...

در انتهای اندوه دریچه روشن گشاده است...

شاملو در طی زندگی خود به اندازه چهار تا وزراتخانه فرهنگ کار کرد و اگاهی داد.واقعا حجم وتنوع کار او شگفت اوره.چندين نشريه معتبر چاپ کرد چندين رمان وداستان ترجمه کرد بسياری از شاعران مشهور جهان چون لورکا، لينگستون هيوز ،پل الوار را او معرفی کرد.حتی برای کودکان کتاب و نوار منتشر کرد . چندين کاست از بهترين شعر های شاعران جهان را بازخوانی کرد برروی اثار حافظ وخيام کار کرد . کتاب پر حجم و چند جلدی کوچه را دراورد که در بررسی فرهنگ عاميانه است.هشت سال بر روی ترجمه کتاب دن ارام کار کرد و خیلی کارهایی که نتوانست و نگذاشتند که زیر چاپ ببرد.کتاب های شعر ش که دیگر اظهر من الشمس است.همچنین چندين وچند فيلم نامه و نمایشنامه نوشت.فقط اگر همين کارها را در نظر بگيريد شايد يک موسسه با دهها استاد و ويراستار و محقق بايد اين کارها رو انجام میدادند در حاليکه شاملو بايک دستگاه تایپ همه اين ها را نوشته است .

جايگاه شاملو در شعر نیز چنان بلند است که نزديک نرين افراد نيز با ان فاصله ای باورنکردنی دارند.این جایگاه والا و شخصیت خارق العاده انچنان برای عده ای خوف انگیز است که حتی از مرده اش هم میترسند! تا جاییکه به ارامگاهش نیز رحم نکرده اند و در این سالهایی که از مرگش میگذرد چندین بار شاهد بوده ایم که مقبره اش را نیز خراب کرده اند غافل از انکه شاملو فنا ناپذیر است و تا ابد در دلهای دوستدارانش زنده خواهد بود....

بگذارید وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در انجا که ازاده است منزلگاهی بجوید

این وطن هرگز برای من وطن نبود

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پردازان در رویای خویش داشتند

بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود

اه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در ان ازادی را با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی آرایند.

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست زندگی ازاد است و برابر ی در هوایی است که استنشاق می کنیم

در این سرزمین ازادگان برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه ازادی.....(ترجمه شاملو از اشعار  لينگستون هيوز )

 

                                            thumb

در استانه:

 

بايد استاد و فرود آمد

بر آستان دري كه كوبه ندارد ،

چرا كه اگر به گاه آمده باشي دربان به انتظار توست و

اگر بي گاه

به در كوفتن ات پاسخي نمي آيد .

 كوتاه است در ،

پس آن به كه فروتن باشي .

آيينه اي نيك پرداخته تواني بود

آن جا

تا آراستگي را

پيش از درآمدن

در خود نظري كني

هرچند كه غلغله ي آن سوي در زاده ي توهم توست نه انبوهي مهمانان  ،

كه آن جا

تو را

كسي به انتظار نيست .

كه آن جا

جنبش شايد ،

اما جمنده اي در كار نيست :

نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان كافورينه به كف

نه عفريتان آتشين گاو سر به مشت

نه شيطان بهتان خورده با كلاه بوقي منگوله دارش

نه ملغمه ي بي قانون مطلق هاي متنافي .

تنها تو

آن جا موجوديت مطلقي ،

موجوديت محض ،

چرا كه در غياب خود ادامه مي يابي و غياب ات

حضور قاطع اعجاز است .

گذارت از آستانه ي ناگزير

فروچكيدن قطره ي قطراني ست در نامتناهي ظلمات :

 " دريغا

اي كاش اي كاش

قضاوتي  قضاوتي قضاوتي

در كار در كار در كار

مي بود !  "

شايد اگرت توان شنفتن بود

پژواك آواز فروچكيدن خود را  در تالار خاموش كهكشانهاي

بي خورشيد

چون هرست آوار دريغ

مي شنيدي :

" كاش كي  كاش كي

داوري داوري داوري

در كار  در كار  در كار ... "

اما داوري در آن سوي در نشسته است ، بي رداي شوم قاضيان.

ذاتش درايت و انصاف

هيأت اش زمان .

و خاطره ات تا جاودان  جاويدان در گذرگاه ادوار داوري خواهد شد . 

بدرود !

بدرود ! (چنين گويد بامداد شاعر : )

رقصان مي گذرم از آستانه ي اجبار

شادمانه و شاكر .

از بيرون به درون آمدم :

از منظر

به نظاره به ناظر .

نه به هيأت گياهي نه به هيأت پروانه اي نه به هيأت سنگي نه به هيأت بركه اي ،

من به هيأت " ما " زاده شدم

به هيأت پرشكوه انسان

تا در بهار گياه به تماشاي رنگين كمان پروانه بنشينم

غرور كوه را دريابم و هيبت در يا را بشنوم

تا شريطه ي خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش  معنا دهم

كه كارستاني از اين دست

از تون درخت و پرنده و صخره و آبشار

بيرون است .

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود :

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن

توان ديدن و گفتن

توان انده گين و شادمان شدن

توان خنديدن به وسعت دل ، توان گريستن از سوداي جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوه ناك فروتني

توان جليل به دوش بردن بار امانت

و توان غمناك تحمل تنهايي

تنهايي

تنهايي

تنهايي عريان .

انسان

دشواري وظيفه است .

دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان دربركشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بدر كامل و هر پگاه ديگر

هر قله و هر درخت و هر انسان ديگر را .

رخصت زيستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتيم .

و منظر جهان را

 تنها

 از رخنه ي  تنگ چشمي حصار شرارت ديديم و

اكنون

آنك در كوتاه بي كوبه در برابر و

آنك اشارت دربان منتظر !

دالان تنگي را كه درنوشته ام

به وداع

فراپشت مي نگرم :

فرصت كوتاه بود و سفر جانكاه بود

اما يگانه بود و هيچ كم نداشت .

به جان منت پذيرم و حق گذارم !

(چنين گفت بامداد خسته )

 

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت4 بعد از ظهرتوسط مسعود | |