تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

جوامع انساني معمولا انباشته از كساني است كه در بي‌خبري دوران كودكي باقي مي‌مانند و به جاي آن كه ببالند و جدي‌تر به پيرامون خود نگاه كنند توهمات كودكانه‌شان را تا آخرين لحظات عمر به دوش مي‌كشند. كودكي داغ ننگ نيست، دوران داغ بردگي ابدي خوردن از دست پدران و مادراني است كه خود كودكان سالمندتري بيش نيستند. جمهور مردم به جاي آن كه "بشوند" متاسفانه فقط به "بودن" اكتفا مي‌كنند. اين است كه در طول قرن‌هاي متمادي هر روز همان روز پيش است و هر سال همان سال قبل و هر قرن همان قرني كه برنياكانمان گذشته. ما به دنيا نمي‌آئيم، فقط به سادگي كپيه مي‌شويم . زمان در چنگ ما نيست، ما اسير زندان گذشته‌هائيم. هزاره‌ها و هزاره‌ها... پاكي و بي‌گناهي دوران كودكي آري، ترس و اطاعت محض كودكانه نه!
ما هركدام به تنهائي كودكي هستيم گم كرده مادر و سرگردان دركوچه‌هاي ظلمات. در لايه‌هائي از اجتماع كه هنوز انسان‌ها به غرايز تلطيف شده دست پيدا نكرده‌اند جمله‌ی "دوستت مي‌دارم" در اكثر موارد رشوه‌ئي است كه براي گريز از تنهائي پرداخت مي‌شود و يكي از دلايلي كه عشق را به "تصاحب" تبديل مي‌كند به احتمال زياد همين وحشت از تنهائي است. گفته‌اند "انسان حيواني اجتماعي است". پس انسان ناگزير از دوست داشتن ديگران است.
اما "آن تنهائي" مقوله‌ی ديگري است. شعر در نفس خود فريادي است از اعماق تنهائي، چرا كه جهان شاعر جهاني فردي است. پيله‌ی تنگي است كه تنها يك پروانه در آن مي‌گنجد با اين تفاوت كه كرم ابريشم پيله را خود به گرد خويش مي‌تند اما شاعر در پيله به خود مي‌آيد و فريادش حكايت آواز غم‌انگيز تلاش جانكاهي است كه براي رهائي از پيله مي‌كند.

برگرفته ازسایت رسمی احمد شاملو

پ.ن ۱:دوستت دارم هرگز برای من رشوه ئی برای گریز از تنهایی نبوده،که جنس دوست داشتنم هیچگاه احتیاجی به غرامت ندارد

پ.ن.۲:سكوت آب‏مى‏تواند
خشكى باشد و فرياد عطش؛
سكوت گندم‏مى‏تواند
گرسنگى باشد و غريو پيروزمندانه قحط؛
همچنان‏كه سكوت آفتاب‏ظلمات است
اما سكوت آدمى فقدان جهان و خداست:
غريو را
تصوير كن!

پ ن.۳:سکوت!!! عجب فریاد رسایی است،انجا که حنجره ای برای فریاد نمی ماند...

پ ن.۴:حكومت، حكومت است: چه حكومت زور باشد چه حكومت زر باشد چه حكومت اهل خرد. و بايد قبول كرد كه نا چار حياتى‏ترين هدف هر حكومتى اين است كه قدرت و حاكميتش را حفظ كند. اگر اين را نپذيريم معلوم مى‏شود كلمه «حكومت» را درست معنى نكرده‏ايم. حاكميت شعور هم مشمول همين قاعده است و افلاتون هم از حكومت دم مى‏زند و حسابش هم كاملاً روشن است. شاعران رابه كابينه‏اش راه نمى‏دهد چون هدف شعر تغيير بنيادى جهان است و درست به همين علت هر حكومتى به خودش حق مى‏دهد شاعر را عنصرى ناباب و خطرناك تلقى كند...!!؟

پ ن ۵:گاهي براي نبودن
جايي براي نماندن
ندايي براي نخواندن 
دستي براي نگرفتن
اگر سراغ داشتيد
بي صبرانه مشتاقم
براي نداشتن

خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو.

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط مسعود | |