تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.

پاي در پاي آفتابي بي مصرف
كه پيمانه مي كنم
با پيمانه روزهاي خويش كه به چوبين كاسه ي جذاميان ماننده است.
من آن مفهوم مجــّرد را مي جويم.

افسانه هاي سرگردانيت
اي قلب در به در!
به پايان خويش نزديك ميشود.

بيهوده مرگ
به تهديد
چشم مي دراند.
ما به حقيقت ساعت ها
شهادت نداده ايم
جز به گونه اين رنجها
كه از عشق هاي رنگين آدميان
به نصيب برده ايم
چونان خاطره ئي هر يك
در ميان نهاده
از نيش خنجري
با درختي.

با اين همه از ياد مبر
كه ما
من وتو
انسان را
رعايت كرده ايم.

درباران وبه شب
به زير دو گوش ما
در فاصله ئي كوتاه از بسترهاي عفاف ما
روسبيان
به اعلام حضور خويش
آهنگ هاي قديمي را
با سوت
ميزنند.
( در برابر كدامين حادثه
آيا
انسان را
ديده اي
با عرق شرم
بر جبينش؟ )

آنگاه كه خوشتراش ترين تن ها را به سكه سيمي
توان خريد،
مرا
دريغا دريغ
هنگامي كه به كيمياي عشق
احساس نياز
مي افتد
همه آن دم است .
همه آن دم است .

قلبم را در مجريِ كهنه ئي
پنهان مي كنم
در اتاقي كه دريچه ئيش
نيست.
از مهتابي
به كوچه تاريك
خم مي شوم
وبه جاي همه نوميدان
ميگريم.

« آه
 من
حرام شده ام ! »

با اين همه اي قلب در به در!
از ياد مبر
كه ما
من وتو
عشق را رعايت كرده ايم،
كه ما
من و تو
انسان را
رعايت كرده ايم،

خود اگر شاهكار خدابود
يا نبود .

پ ن ۱.بی شک باید سپاسگذار این موهبت(شاملو) باشم،که همه حرفهایم را کلمه به کلمه و جمله به جمله برایم سپید کرده است.

پ ن ۲.کاش کسی بود و  به من میگفت وقتی اقتصاد یه جنگل خوابید چیکار باید کرد؟و چقدر سر یه ملت باید خواری و ننگ و بدبختی بیاد تا بیدار بشه؟چقدر ؟ایا بیدار شدن مثل یه کابوسه؟

پ ن ۳.چنین ام من !
زندانی دیوارهای خوش آهنگ الفاظ ِ بی زبان
تصویرم را در قاب اش محبوس کرده ام
و نام ام را در شعرم
و پای ام را در زنجیر نگارم
و فردای ام را در خویشتن  اینده گانم
و دلم را در چنگ شما ...

پ ن ۴.گاهی نمیدانم پست هایم را مینویسم برای پی نوشت هایش؟یا پی نوشت ها را می نویسم برای پست هایم؟

چشمي نيست
أغوشي
حتی لبانی که نوازشم کنند
این از عمومیت مرگ نیست
شاید از فراوانی زندگیست
آدمیانی که از همه چیز بیشتر
به خود شیفته اند
تنها میان تفاوتی کوچک و من
تنهایی را بر می گزینند
و من
این من سرگردان را
به دوش می کشم
باید بیشتر فکر کنم
شاید تحمل دیکتاتور آسان باشد
شاید بشود بدون دموکراسی نفس کشید
و به انقلاب فکر نکرد
بگذاریم فریبمان بدهند و
برویم توی صندوقهایشان
مشروعیت انبار کنیم
اما به قلبم نمی توانم بگویم
احمق دوست نداشته باش
نه! نه!
من دوستت دارم
حتی وقتی که نباشی...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت
شب، چرائی گفت و خواب از سرگرفت.
مرغ،وائی کرد،پر بگشود و بست
راه شب نشناخت، در ظلمت نشست.

من همان مرغم،به ظلمت باژگون
نغمه اش وای،آب خوردش جوی خون.
دانه اش در دام تزویر فلک
لانه بر گهواره ی جنبان شک.

لانه می جنبد وز او ارکان مرغ،
ژیغ ژیغش می خراشد جان مرغ.

ای خدا! گر شک نبودی در میان
کی چنین تاریک بود این خاکدان؟
گر نه تن زندان تردید آمدی
شب پر از فانوس خورشید آمدی.

من همان مرغم که وای آواز او
سوز ماءیوسان همه از ساز او
او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست
شب، خوش از مرغی که در فریاد از اوست،
گاه بالی می زند در قعر آن
گاه وایی می کشد از سوز جان.

خود اگر شب سرخوش از وایش نبود
لاجرم این بند بر پایش نبود.

وای اگر تابد به زندان بان ریش
آفتاب عشقی از محبوس خویش.

من همان مرغم، نه افزونم نه کم.
قایقی سرگشته بر دریای غم:
گر امیدم پیش راند یک نفس
روح دریایم کشاند بازپس.

گر امیدم وانهد با خویشتن
مدفن دریای بی پایان و ، من!
ورنه خود بازم نهد دریای پیر
گو بیا، امید! و پاروئی بگیر!

خود نه از امید رستم نی زغم
وین میان خوش دست و پایی می زنم.

من همان مرغم که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت،در ظلمت نشست.
نه ش غم جان است و نه ش پروای نام
می زند وایی به ظلمت، والسلام.

                                                                                                                "شاملو"

پ.ن ۱:خیلی وقت بود این توضیحات پروفایل مدیر !!!!وبلاگ منو مشغول کرده بود ،تا اینکه پیداش کردم!من همان مرغم نه افزونم نه کم!

پ.ن ۲:من شعر رو نمیگم شعر منو میگه!!

پ.ن ۳:و برای واقعیت این روزها :بهار امد نبود اما حیاتی ،در این ویران سرای محنت اور،بهار امد دریغا از نشاطی،که شمع افروزد و بگشایدش در. 

در سلول من گلي روييده است

در گوشه اي تنها ديدمش

مانند يك موم

زميني سفت را

سيمان و سنگ را

شكافته بود

ممنوعيت معنايي نداشت

هيچ پرنده اي در آن لانه نداشت

هيچ قطره باراني پر پرش نمي كرد

اين چنين زاده شده بود

اين چنين بدون كمك كسي

سلول با او ديگر زندان نيست

باغي است

باغي با يك گل تنهاي تنها

                                                                                                       "كارلوس گو آراموس"
 

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط مسعود | |