تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

 ازادی

آزادی از نظر من یعنی قبل از هر چیز عروج انسان از طریق رها شدن از خرافات . آدمیزاد خرافه پرست از بردگی و جهل خودش دفاع می کند و مرا هم با خودش به بردگی می کشاند . آزادی هرگز شایعه یی نیست که تکذیب شود . آزادی هدف والایی است که برای آن می جنگیم و به دستش می آوریم . یقین داشته باشید . منظور از فانوس ،روشنایی دادن است ، نه دیدن خود آن . آیا هنر باید اجتماعی باشد؟ باید را بگذار کنار . خود به خود این طور است . لیس خور کفش ظالمان به پهنای زبان کفش لیس ها است و قدرت ظلم آن ها با طاقت تحمل مظلومان بر آورده می شود . تن انسانی را شکنجه می کنند ، تا به روح او تف کرده باشند . انسان و فرهنگ انسانی اش تنها و تنها در فضای آزادی ست که شکفته می شود . اما تا هنگامی که تعصب و خام اندیشی بر جامعه حاکم است ، اختناق بر جامعه حاکم خواهد بود.

 

 انسانم من....انسان

گذرگاهی صعب است زنده‌گی؛ تنگابی در تلاطم و در جوش.ایمان، یکی چشم بند است؛ دیواری در برابر بینش. به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمی‌آورد من کوه بی‌جان نیستم انسانم من!

سنگ مقدس در این جهان بسیار است صیقل خورده به بوسه‌های لبان خشکیده از عطش. ایمان به جسم بی‌جان روح می‌بخشد، لیکن من جسم بی‌جان نیستم انسانی زنده‌ام من.

من نابینایی ِ آدمیان را دیده‌ام و توفیدن گردباد را بر عرصه‌ی پیکار، من آسمان را دیده‌ام و آدمیان را سر گردان به مِهی دودگونه فروپوشیده، مرا به ایمان ایمان نیست. اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم. حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش. تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست شکوه مکن.به پرسش اگر پاسخ می‌گویی پاسخی در خور بگوی.در برابر رگبار گلوله اگر می‌ایستی مردانه بایست که پیام ایمان و وفا به جز این نیست!

چشم عقل

کوتاه ترین فاصله میان دو نقطه ، خط راست است بی گمان، اما در هندسه به ما آموخته اند که همین نکته ی از آفتاب روشن تر هم تا به طور علمی اثبات نشود ، قابل اعتنا نمی تواند بود. و ما درهمان حال به مهملاتی ایمان می آوریم که تنها اگر ذره یی به چشم عقل در آن نگاه کنیم ، از سفاهت خود به خنده می افتیم.

ته نوشت:  مستي دير سيرابي در آشوب سرد امواج ديوانه، به جست و جوي لذتي
گريخته عربده مي كشد...

رنگارنگ مینویسم  و اشفته ،انچنان که خود را در مقابل اینه ها یافته ام!

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت12 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

در تمام شب چراغی نیست
در تمام شهر
نیست یک فریاد
ای خداوندان خوف انگیز شب پیمان ظلمت دوست!
تا نه من فانوس شیطانرا بیاویزم
در رواق هر شکنجه گاه پنهانی ی این فردوس ظلم ائین
تا نه این شبهای بی پایان جاویدان افسون پایه تان را من
به فروغ صد هزاران افتاب جاودانی تر کنم نفرین-
ظلمت آباد بهشت گندتان را،در به روی من
باز نگشایید !
در تمام شب چراغی نیست
در تمام روز
نیست یک فریاد
چون شبان بی ستاره قلب من تنهاست
تا ندانند از چه می سوزم من،ار نخوت زبان ام در دهان بسته ست
راه من پیداست
پای من خسته ست
پهلوانی خسته را مانم که می گوید سرود کهنه ی فتحی قدیمی را
با تن بشکسته اش
تنها
زخم پر دردی به جا مانده ست از شمشیر و دردی جان گزای از خشم
اشک می جوشاندش در چشم خونین داستان درد،
خشم خونین اشک می خشکاندش در چشم
در شب بی صبح خود تنهاست
از درون برخود خمیده،در بیابانی که بر هر سوی ان خوفی نهاده دام
دردناک و خشم ناک از رنج زخم و نخوت خود می زند فریاد:
((-در تمام شب چراغی نیست
در تمام دشت
نیست یک فریاد
ای خداوندان ظلمت شاد!
از بهشت گندتان ما را
جاودانه بی نصیبی باد!
باد تا فانوس شیطان را بر اویزم
در رواق هر شکنجه گاه این فردوس ظلم ائین!
باد تا شب های افسون مایه تان را من
به فروغ صد هزاران افتاب جاودانی ترکنم نفرین!))

 پ.ن ۱:ترجیح میدهم شعر شیپور باشد نه لالایی(شاملو)

پ.ن ۲:هرگز ادم شخصیت پرست و بهتر بگویم بت پرستی نبوده ام اما حرفهای دلم را و اندیشه های خودم را و مهم تر اینکه ریشه های بدبختی هایمان  را در اشعار شاملو می بینم و چاره ای جز نوشتن اشعارش ندارم.

پ.ن ۳:من این حروف نوشتم چنان که غیر ندانست

تو هم ز روی کرامت چنان بخوان که تو دانی

       

 

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت1 بعد از ظهرتوسط مسعود | |