تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

شگفتا   

            که نبوديم

عشقِ ما           

            در ما     

            حضور مان داد

پيونديم اکنون

آشنا

چون خنده با لب و اشک با چشم

 

واقعه‌ی نخستين دم  ماضی

 

 

غريويم و غوغا      

            اکنون

نه کلامي به مثابه  مصداقي

که صوتي به نشانه‌ی رازی

 

 

هزار معبد به يکي شهر

 

بشنو

گو يکي باشد معبد به همه دهر

تا من آن‌جا برم نماز

که تو باشي

 

چندان دخيل مبند که بخشکاني‌ام از شرمِ ناتواني‌ خويش

درخت معجزه نيستم

تنها يکي درخت‌ام

نوجي در ابکندی 

و جز اين‌ام هنری نيست

که آشيان  تو باشم 

تخت‌ات و

            تابوت‌ات

 

يادگاريم و خاطره اکنون

 

دو پرنده

يادمان  پروازی

و گلويي خاموش

يادمان  آوازی

مثل همیشه شاملو                              

 پ ن ۱:به تاریخ و فرهنگ و تمدن و اطرافم و هر چه که هست مینگرم میبینم ما ملت شعری هستیم و گاه با همین ابزار، انتقادات و نظرات و ایده ال ها و ارمان ها و ارزوهایمان را به دنیای بیرونمان انتقال میدهیم .و من بیشتر به دنبال اشعاری هستم که از روی شعور باشد نه از روی احساس زود گذر تا بتوانم با این ابزار حرفهای خودم را بیان کنم

پ ن ۲:نمیدانم موطنم با این همه بدبختی و مصیبت به کجا میرود و سرانجاممان چه خواهد شد و اخر این تابلوی مه گرفته چه از اب در خواهد امد؟نمیدام و ندانستنم هر روز بیشتر با ترس توام میشود

   پ ن ۳:میدانم که نمیدانم در کجای زندگیم ایستاده ام و چقدر ا ز عمر باقیمانده دارم؟ولی میدانم باید قدر لحظه هایی که برای حیات برایم داده شده را بدانم ،(باز امدنی نیست چو رفتی ،رفتی)بنابر این برای امروز زندگی میکنم و برای لحظه ها. و فارغ از همه باید و نباید های این زندگی و هر بود و نبودی

شادی بطلب که حاصل عمر دمی است

هر ذره ز خاک کیقبادی و جمی است

احوال جهان و اصل این عمر که هست

خوابی و خیالی و فریبی و دمی است

  

 

 

+نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت2 قبل از ظهرتوسط مسعود | |