تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

یه شب که پسر خانواده می خواسته انشایی بنویسه از پدرش می پرسه : بابا جان سیاست چیه ؟
پدرش فکر می کنه و می گه : بهترین راه اینه که من برای تو یه مثال درباره خانواده خودمون بزنم تا بهتر متوجه سیاست بشی .
من سرمایه دار هستم . چون همه چی رو من می خرم  مامانت دولت هست  چون کارهای خونه رو اون اداره می کنه ء کلفتمون ملت مستضعف هست  چون از صبح تا شب کار می کنه و هیچی نداره . تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی  داداش کوچکت هم که یک سالش است  نسل آینده است . امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چیست .
پسر خانواده نصف شب با صدای برادر کوچکش از خواب می پره  می ره به اتاق برادر کوچکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خراب کاری خودش دست و پا می زنه . می ره توی اتاق خواب پدرو مادرش  می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو رفته و هر کار که می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه . می ره توی اتاق کلفتشون که اون رو بیدار کنه  می بینه باباش کنار کلفتشون خوابیده ... . می ره سر جاش می خوابه .
فردا صبح ء پدرش ازش می پرسه : پسرم فهمیدی سیاست چیه ؟ پسر می گه : بله بابا دیشب فهمیدم سیاست چیه . سیاست یعنی این که سرمایه دار ترتیب ملت مستضعف رو می ده  در حالی که دولت به خواب عمیقی فرو رفته و روشن فکر هر کاری می کنه نمی تونه دولت رو بیدار کنه در حالی که نسل آینده داره توی خرابکاریهای خودش دست و پا می زنه .
پدر هم سیلی محکمی به پسر می زنه و اون رو ساکت می کنه .

پی نوشت ۱:همیشه ساده نویسی دلیل ساده اندیشی نیست.

پی نوشت ۲:یه جورایی یاد جورج اورول نویسنده کتاب معروف مزرعه حیوانات افتادم و بیان فوق العاده اش در بیان سیاست های انقلاب های توده ای به زبان حیوانات.

+نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت12 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

دیگر جا نیست
قلبت پر از اندوه است
خدایان همه‌ی آسمان هایت
بر خاك افتاده اند

چون كودكی
بی پناه و تنها مانده ای
از وحشت می خندی
وغروری كودن از گریستن پرهیزت می دهد.

این است انسانی كه از خود ساخته ای
از انسانی كه من دوست می داشتم
كه من دوست می دارم.

می ترسی- به تو بگویم- تو از زندگی می ترسی
از مرگ بیش از زندگی
از عشق بیش از هر دو می ترسی.

به تاریكی نگاه می كنی
از وحشت می لرزی
ومرا در كنار خود
از یاد
می بری.

 

همه انسان هائی که قادر نیستند سلاحی بدست گیرند/دهان و قلم نیز در زمره سلاح ها به شمار می آیند/نوکر ماب می شوند...........مردمانی که زندگی روزانه ی خویش را بسیار تهی و یکنواخت می پندارند به آسانی به دین می گرایند: این امر درک کردنی است و درخور بخشایش. تنها نکته این است که حق ندارند از آنان که حیات روزانه شان تهی و یکنواخت نیست، انتظار دینداری داشته باشند.(از کتاب" انسانی ، زیاده انسانی"فریدریش نیچه .برگرفته از کامنت های وبلاگ اعتراض)

 می فرو مانده به جام
سر به سجاده نهادن تاکی؟


ـ در شگفتم از مردمی که خود زیر شلاق استبداد زنده گی می کنند اما........!(خیلی تکراریه میدونم) 

 

پی نوشت ۱: دنبال رابطه این چند تا جمله نباشید اصلا ربطی به همدیگه ندارند!

پی نوشت ۲:

به زخمی مرهمم کس را و زخمی میزنم کس را

شگفت اورترینم ،من چنینم جمع اضدادم

+نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1387ساعت1 بعد از ظهرتوسط مسعود | |