|
بودنم حصار تنگ و تاریکی است که در ان دیگران همه به تاریکی و تنگا خو کرده اند ، چه می گویم ؟ آن را احساس نکرد ه اند . هنگامی که روزنه ای به بیرون باز می شود تنگا و ظلمت و خفقان را به اطاق میاورد .دیگران همه با هم یا با اثاثه ی اطاق به کار و بازی و کشمکش و جدال مشغول اند و من تنها در کنار پنجره ای که در برابرم گشوده است به تماشا ایستاده ام و جز اشباح اندام هایشان را نمی بینم ، جز زمزمه ی درهم و نامفهوم آواهایشان را نمی شنوم ، حتی تشخیص نمیدهم که میخندند یا میگریند ، صدای جنگ و جدالشان است یا پایکوبی و نشاطشان ! اما من در این همهمه به دنبال اشنایی بودم.... اری اشنا.... اشنا ! یعنی همخانه ی " من " در دیار " تنهائی " ، هم میهن من در سرزمین غربت .و من چه بسیار و چه بسیار تشنه و بیتاب تاریخ را و زمین را همه میگشتم و می تاختم در جستجوی چهره ای که در ان خطی از اشنائی بخوانم، در یافتن چشمی که در ان برقی از اشنائی ببینم و در شنیدن سخنی که از ان بوی اشنائی استشمام کنم و یافتم..... نمیدانم او من شده است یا من او گشته ام؟انچه هست و من ان را در خود می یابم این است که ما یک دیگر شده ایم و چه فهمی در این جهان هست که بفهد یکدیگر شدن چیست؟در همه هستی یک اوی دیگری هم هست که منم و یک من دیگری هم هست که او است...و اکنون چگونه میتوانم از کسی چشم داشته باشم که سخنم را دریابد؟؟؟؟ که این دو یکدیگر را به هم چه نیازی است؟ تا کجا به هم محتاجند؟چی کسی میداند که نیاز دو تن جز نیاز دو یکدیگر است؟ دو تن برای خوشبخت بودن به هم نیازمندند و دو یکد یگر برای بودن... . . رنجم نه دیگر تنهایی که جدایی است و اضطرابم نه زاده بی کسی که بی اویی...
در برابر بی کرانی ساکن جنبش کوچک گلبرگ به پروانه ئی مانند بود زمان با گام شتا ب ناک بر خواست و در سرگردانی یله شد. در باغستان خشک معجزه وصل بهاری کرد. سراب عطشان برکه ئی صافی شد. و گنجشکان دست آموز بوسه شادی را در خشکسار باغ به رقص در آوردند. اینک چشمی بی دریغ که فانوس را اشکش شور بختی مردمی را که تنها بودم و تاریک لبخند می زند. آنک منم که سرگردانی هایم را همه تا بدین قله جل جتا پیموده ام. آنک منم پا بر صلیب باژگون نهاده با قامتی به بلندی فریاد. آنک منم میخِ صلیب از کف دستان به دندان بر کنده . در سرزمین حسرت معجزهای فرود آ مد واین خود معجزه ئی دیگر گونه بود فریاد کردم: ای مسافر! با من از زنجیریان بخت که چنان سهمناک دوست می داشتم این مایه ستیزه چرا رفت؟ با ایشان چه می باید کرد؟ بر ایشان مگیر! چنین گفت و چنین کردم. لایه تیره فرو نشست آبگیر کدر صافی شد و سنگریزه های زمزمه در ژرفای زلال درخشید. دندانهای خشم به لبخندی زیبا شد. رنج دیرینه همه کینه هایش را خندید. پای آبله در چمنزار آفتاب فرود آمد بی آنکه از شب نا آشتی داغ سیاهی بر جگر نهاده باشم. نه! هرگز شب را باور نکردم چرا که در فراسوهای دهلیزش به امید دریچه ئی دل بسته بودم. شکوهی در جانم تنوره می کشد گوئی از پاک ترین هوای کوهستان لبالب قدحی در کشیده ام. در فرصت میان ستاره ها شلنگ انداز رقصی میکنم دیوانه به تماشای من بیا! "احمد شاملو" پی نوشت ....اما برای خود شاملو! اینجا برای از تو نوشتن هوا کم است....
|
About![]()
زمذهب ها گزيدم طرفه دينی Archivesآذر 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 Authorsمسعود Links
ازاد
فدریکو گارسیا لورکا |