تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

ای کاش آب بودم
گر می شد آن باشی که خود می خواهی. ــ
آدمی بودن ...
           حسرتا!
مشکلی ست در مرز ناممکن

نمی بینی؟
  ای کاش آب بودم
        ــ به خود می گویم ــ
نهالی نازک به درختی گشن رساندن را
     ( ــ تا به زخم تبر بر خاک اش افکنند
          در آتش سوختن را؟ )
یا نشای سست کاجی را سر سبزی جاودانه بخشیدن
( ــ از آن پیشتر که صلیبی ش آلوده کنند
     به لخته لخته ی خونی بی حاصل؟ )
یا به سیراب کردن لب تشنه ای
رضایت خاطری احساس کردن
( ــ حتا اگرش به زانو نشانده اند
     در میدانی جوشان از آفتاب و عربده
     تا به شمشیری گردن اش بزنند؟
     حیرت ات را بر نمی انگیزد
             قابیل برادر خود شدن
                        یا جلاد دیگر اندیشان؟
     یا درختی بالیده نابالیده را
                                        حتا
     هیمه ای انگاشتن بی جان؟ )

می دانم
       می دانم
               می دانم
با این همه کاش
         ای کاش آب می بودم
گر توانستمی آن باشم
             که دلخواه من است.

   آه
کاش هنوز
     به بی خبری
قطره ای بودم پاک
از نم باری ...
به کوه پايه ای
نه در اين اقيانوس کشاکش بيداد
سرگشته موج بی مايه ای.
 
                                                                                           " احمد شاملو"
 
پ.ن.« انسان گاهي به راستي احساس مي كند: از اين وضعيت بايد فرار كنم – هر چند كه نمي دانم به كجا پناه ببرم.»

 « خانه كه آتش گرفت بايد در رفت، هر چند جايي براي ماندن سراغ نداشته باشي.»

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت0 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

يك روز سوراخ كوچكي در يك پيله ظاهر شد. شخصي نشست و چند ساعت به جدال پروانه براي خارج شدن از سوراخ كوچك ايجاد شده درپيله نگاه كرد

سپس فعاليت پروانه متوقف شد و به نظر رسيد تمام تلاش خود را انجام داده و نمي تواند ادامه دهد

آن شخص تصميم گرفت به پروانه كمك كند و با قيچي پيله را باز كرد.  پروانه به راحتي از پيله خارج شد اما بدنش ضعيف و بالهايش چروك بود.

آن شخص باز هم به تماشاي پروانه ادامه داد چون انتظار داشت كه بالهاي پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت كنند.

هيچ اتفاقی نيفتاد!

در واقع پروانه بقيه عمرش به خزيدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند

چيزی که آن شخص با همه مهربانيش نميدانست اين بود که محدوديت پيله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن،  راهی بود که خدا برای ترشح مايعاتی از بدن پروانه به بالهايش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پيله بتواند پرواز کند.

گاهی اوقات تلاش تنها چيزيست که در زندگی نياز داريم.

اگر خدا اجازه می داد که بدون هيچ مشکلی زندگی کنيم فلج ميشديم، به اندازه کافی قوی نبوديم و هرگز نميتوانستيم پرواز کنيم.

من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم.

من دانايی خواستم و خدا به من مسايلی داد تا حل کنم.

من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت  ماهيچه داد تا کار کنم

من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آنها غلبه کنم.

من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نيازمند کمک بودند

من محبت خواستم و خدا به من فرصتهايی برای محبت  داد.

« من به  هر چه که خواستم نرسيدم ...

اما به هر چه که نياز داشتم دست يافتم»

بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که ميتوانی  بر تمام آنها غلبه کنی

 

پی نوشت:میخواهم به نیمه پر لیوان زنده گی فکر کنم البته اگر بذارن !!که بر این باورم  یقینا انسان به ان چیزی تبدیل خواهد شد که در افکارش میگذره.وشاید گاهی ما فقط باید بخواهیم تا برسیم و تلاش برای رسیدن تنها کار لازمه هست.و من میخواهم بعد از این همیشه در زندگی به همه چیز خوب خوب خوب و مثبت نگاه کنم ،و با همه وجودم برای این کار تلاش میکنم و میدانم که میتوانم با اسایش و خوب زنده گی کنم.

ـ در جاییکه همه دنبال چشم های زیبا هستند تو دنبال نگاه های زیبا باش.

ـ مستند راز رو اگر ندیدید ،حتما حتما حتما ببینید. 

+نوشته شده در پنجشنبه یازدهم مهر 1387ساعت2 بعد از ظهرتوسط مسعود | |