تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

فتاده تخته سنگ آن سوی تر٬ انگار کوهی بود.
و ما اين سو نشسته٬ خسته انبوهی.
زن و مرد و جوان و پير٬
همه با يکدگر پيوسته٬ لیک از پای،

و با زنجير .
اگر دل می کشيدت سوی دلخواهی
به سويش می توانستی خزيدن ٬ ليک تا آنجا که رخصت بود ... تا زنجير.


* * *
ندانستيم
ندايی بود در رؤيای خوف و خستگيهامان٬
و يا آوايی از جايی ٬ کجا ؟ هرگز نپرسيديم.
چنين می گفت :
« فتاده تخته سنگ آنسوی٬ وز پیشینیان پیری
بر او رازی نوشته است٬ هر کس طاق هر کس جفت  ...»
چنین می گفت چندین بار
صدا؛ و آنگاه چون موجی که بگریزد ز خود در خامشی
می خفت ...
و ما چیزی نمی گفتیم ،
و ما تا مدتی چیزی نمی گفتبم ...

پس از آن نيز تنها در نگه مان بود اگر گاهي

گروهي شك و پرسش ايستاده بود .

و ديگر سيل و خيل خستگي بود و فراموشي .

و حتي در نگه مان نيز خاموشي .

و تخته سنگ آن سو اوفتاده بود


* * *
شبی که لعنت از مهتاب می بارید ٬
و پاهامان ورم می کرد و می خارید ٬
يکی از ما که زنجيرش کمی سنگين تر از ما بود ٬
لعنت کرد گوشش را و نالان گفت : « باید رفت »
و ما با خستگی گفتیم : « لعنت بیش بادا
گوشمان را ... چشممان را نیز ٬ باید رفت »
و رفتیم و خزان رفتیم و تا جایی که تخته سنگ آنجا بود.
یکی از ما که زنجیرش رهاتر بود ٬ بالا رفت ٬ آنگه خواند :
« کسی راز مرا داند
که از این رو به آن رویم بگرداند».
و ما با لذتی بیگانه این راز غبارآلود را
مثل دعایی زیر لب تکرار می کردیم.
و شب شط جلیلی بود پر مهتاب.


* * *
هلا٬ یک... دو... سه... دیگر بار
هلا ٬ یک ٬ دو ٬ سه ٬ دیگر بار .
عرق ریزان٬ عزا٬ دشنام ـ گاهی گریه هم کردیم.
هلا٬ یک٬ دو٬ سه٬ زین سان بارها بسیار.
چه سنگین بود اما سخت شیرین بود پیروزی.
و ما با آشناتر لذتی٬ هم خسته هم خوشحال٬
ز شوق و شور مالامال.


* * *
یکی از ما که زنجیرش سبک تر بود٬
به جهد ما درودی گفت و بالا رفت.
خط پوشیده را از خاک و گل بسترد و با خود خواند
و ما بی تاب
لبش را با زبان ، تر کرد ( ما نیز آن چنان کردیم)
و ساکت ماند.
نگاهی کرد سوی ما و ساکت ماند.
دوباره خواند ٬ خیره ماند ٬ پنداری زبانش مُرد.
نگاهش را ربوده بود ناپیدای دوری٬ ما خروشیدیم:
بخوان!» او همچنان خاموش.
 
-« برای ما بخوان ! »خیره به ما ساکت نگا می کرد .
پس از لختی
در اثنایی که زنجیرش صدا می کرد٬
فرود آمد. گرفتيمش كه پنداري كه مي افتاد.

نشانديمش.
به دست ما و خویش لعنت کرد.
 
-«چه خواندی ٬ هان؟ »
مکید آب دهانش را و گفت آرام :
نوشته بود
همان٬
کسی راز مرا داند٬
که از این رو به آن رویم بگرداند.»


* * *
نشستیم
و
به مهتاب و شب روشن نگه کردیم .
و شب شط علیلی بود.

                                                                                                          " مهدی اخوان ثالث"

 

 پی نوشت ۱:شايد جالب باشد كه بدانيد دكتر اسماعيل خوئي به اين شعر اخوان ثالث جواب قشنگي داده و آن نوميدي را به اميدواري فراخوانده:
سنگي است دو رو كه هر دو مي دانيمش
جز هيچ به هيچ رو نمي خوانيمش
شايد كه خطا ز ديده ماست بيا
يك بار دگر نيز بگردانيمش !

 

پی نوشت ۲:یک شعر زیبا هم از خود استاد خوئی

 

بد آیینی زسستی های آیین می شود پیدا:

چنان که کفر هم از خامی ی دین می شود پیدا.

توانایی زدانایی نخواهد برد بازی را:

شه شطرنج می ترسد چو فرزین می شود پیدا.

پسایندان آزادی شما ر  آبادی و شادی:

بهاران آید و زآنپس گل و نسرین شود پیدا.

چو جا افتاد در بستان بهاران، شاه تردستان،

از او، هر سو، نگاری با هزار آذین شود پیدا.

نهان پیوند آزادی و آبادی در این باشد

که هر چه بیشتر آن شد پدید، این می شود پیدا.

تناورتر درختان را کند بُن ژرف تر در خاک:

که یعنی استواری ها زپایین می شود پیدا.

نیاموزی چرا ـ ای من! ـ زچندین بر زمین خوردن

که گام دومین بعد از نخستین می شود پیدا؟

و گر مصنوع، نظم کارها را بایدت آموخت:

به خط فارسی، شین از پس سین می شود پیدا.

سرشت ما تکامل جوست: در چشمان مان، زین رو

نماید خوشتر آنچ آن سوی پرچین می شود پیدا.

به حسرت گوشه ای منشین: خطرگر شو، سفر بگزین،

اگر گم گشته ات در چین و ماچین می شود پیدا.

نیازی نیست ات با گریه ی خاموش و موییدن:

غم دل مرد را در چهر غمگین می شود پیدا.

نه در آیات مُصحف، بل، که در کردار دینداران،

به پایان، هر دروغ و راست دین می شود پیدا.

شهنشیخ، ار دهان بسته است مردم را، نمی داند

که از خشم فروخورده ست اگر کین می شود پیدا.

 

 

۸ دسامبر ۲۰۰۷ بیدرکجا، فرودگاه هیثرو:

در انتظار هواپیمای لندن به بروکسل

 

+نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت11 بعد از ظهرتوسط مسعود | |