|
اسیر خاک.... هر روز گرفتارترو هر روز دلتنگ تر و نا امید تر از روزهای قبل ،بدون امید و بدون انگیزه ای برای تلاش دوباره ،و میله های این قفس هر روز ضخیم تر و نفوذ ناپذیر تر از قبل میشوند و من هم ضعیف تر وناتوان تر ... هر چند احساس ارامش و سکوتی که در کنج این قفس تنگ و تاریک داره هر لحظه بیشتر میشه و دور بودن ازهیاهو و ادمها شاید خیلی هم بد نباشه ولی همیشه این دل بیقرار و نا ارام را نمیتونم با مسکن سکوت و تنهایی اروم کنم که بعضی اوقات فکر رهایی و سکوت سنگین این قفس و ازدحام ارزوهای دست نیافتنی حالت تهوع و افسردگی شدیدی به ادم منتقل میکنه که شاید هیچ نوش دارویی جز پرواز نتونه درمان این درد باشه. انسان گاهی قدرلحظات و دقایق زندگی رو وقتی میدونه که از دست داده باشه وافسوس و حسرت خوردن هم هیچ فایده ای نداره مثل وقتی که تو بنده قدر لحظات ازادی رو بهتر درک میکنه. وقتی ادم به این نتیجه برسه که دیگه نباید به ایده ال ها و ارزوهاش فکر کنه وقتی امیدی به باز شدن این قفس تنگ و تاریک نداشته باشه همه و همه دست به دست هم میدهند نه به مهر،که به کین ،تا ادم رو خرابتر و سست تر کنند و هر لحظه بیشتر ادم در خودش و افکارش فروبره و نمیدونم اخرش سر از کدوم ظلمات و تاریکی در میاره ؟ولی اینو میدونم ادم رو قانع میکنه به اون چیزی که هست نه اون چیزی که باید باشه!! به ناچار دنبال چیزهایی میگردم تا رنج این اسارت رو کمتر کنه و مجالی باشه هر چند اندک برای فریب خودم و برای گریز از فکر به سرنوشت نا معلومی که شاید در انتظارم باشه .شاید یه چیزی مثل بازی با کلمات و بازی با خیال و فریب برای خالی کردن ذهنم و دلخوشی.... مانند کوشش روح گرفتاری که تلاش میکند تا زندان خودش رو که از ان امیدی رهایی اش نیست همانند خانه خودش بیاراید تا زشتی زندان و رنج اسارت را تخفیف دهد و تمرین و تمرین تا خود رو به تنهایی و جدایی و زندگی عادت بدهد و شب و سرما و بی پناهی رو که ناچار خواهند رسید و سرنوشت حتمی اوست عادت دهد و تحمل کند . کاش بتونم قدرت خارق العاده ای بدست بیارم تا در ان هنگام که باید از دست بدهم و بی کس بمانم نگهم دارد و خودم را برای کشیدن رنج هایی که به زودی باید تنها بکشم ،بی همدرد،دردهایی که باید در دل پنهان کنم و نا گفته و ناشناخته بمیرم اماده کنم.و تمرین چشم گشودن بی نگاه ،زنده بودن بی روح،رفتن بی مقصد،بودن بی امید،ماندن بی انتظار،و تمرین نخواستن و تمرین نداشتن و...اه که چقدرتمرین سختی است و داشتن این قدرت چقدر رویایی ... و اینجا در این قفس خسته از تکرار سوز گذاز های عاشقانه و نا له های پر سوز در فراق یارو قصیده های بی معنی و پست در مدح دروغین عشق و عاشقی های چند روزه و کم رنگ و حقیر، و دلسرد از زندگی های تکراری و گاه اجباری که برایم مثل سایه های موهومی هر روز محو تر و نا پیداتر و گم تر میشوند ،تنها ، سرگردان و خسته بدنبال دلیلی برای بودنم هستم.و تلخ تر اینکه هر چقدر بیشترجستجو میکنم کمتر پیدا میکنم و هر چه بیشتر میخوانم و یاد میگیرم بیشتر به نادانی و جهل خودم پی میبرم و سردر گم تر میشوم. دارم به این نتیجه میرسم که چاره ای جز ماندن و جنگیدن و تلاش دائمی در این قفس با همه این شرایط و افرادی که باید با من باشند و من هم خودم رو با انها بدانم ندارم هر چند بی فایده باشه ،ولی خود این جنب جوش و تلاش و استقامت جزی از تخفیف اسارتم بشمار میرود و دور بودن از سستی و نشان ندادن ضعف حداقل در ظاهر برای دیگران شاید جزی از این کوشش بی ثمر من باشه و با امید نداشته ام به همه چیز و همه کس تنها و تنها و تنها به دنبال دلیلی برای بودنم هستم وامیدوارم بفهمم که بیهوده و بی ثمر نیستم حداقل برای دیگران!! و اگر بتوانم تکه ای کاغذ پیدا کنم تا این گفته ارام بخش خیام رو با خط زیبا بنویسم و سر لوحه زندگی و قاب بر سینه دیوارکنم ، شاید زیباترو ارامتر هم بشود زندگی کرد. عمرت تا کی به خود پرستی گذرد؟ یا در پی نیستی و هستی گذرد؟ می خور که چنین عمر که غم در پی اوست ان به که بخواب یا به مستی گذرد. پ.ن. اگر کمی طولانی شد ببخشید چون اسیر خاک دلش میخواست حرف بزنه اندازه اش رو نمیدونست و مهم تر اینکه امیدوارم وقت گرانبهاتون رو با خوندن این متن تلف نکنید .
|
About![]()
زمذهب ها گزيدم طرفه دينی Archivesآذر 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 Authorsمسعود Links
ازاد
فدریکو گارسیا لورکا |