|
زمان چقدر کند میگذره دلم میخواد یه چیز تازه بنویسم تا شاید گذشت کند زمان رو فراموش کنم شاید تحملش برام اسونتر بشه اما واقعا نمیدونم چی بنویسم از چی بنویسم؟ از هر موضوعی میخوام بنویسم نمیتونم چند خطی مینویسم بعد پاک میکنم و دوباره از اول،چقدر سخته ننوشتن!چقدر سخته بخوای بنویسی اما کلمات رو نتونی جور کنی عذاب اوره شاید مثل خماری باشه بذار یه غزل تازه از منزوی پیدا کنم از هیچی که بهتره اره این قشنگه بد نیست:
شود تا ظلمتم از بازی چشمت چراغانی همین!! نه انگار با این چیزا نشه وقت رو سپری کرد خوب بذار یه مطلب از شریعتی بنویسم شاید این بهتر باشه همیشه نوشته های شریعتی ارومم میکنه نیایش هاش، فریاد ها ،روشنگری هاش ،شعرها و گفتگو هاش اره بذاریه چیزی پیدا کنم یا نه بذار از خودش بنویسم : خدا رو شکر من شریعتی رو شناختم این روح عظیم و عمیق و بزرگ که فکر کردن رو بمن یاد داد چطور زندگی کردن، چقدر بودن؟انگشتونه بودن یا دریا بودن؟حتی چطور مردن رو! کاش یه ذره هم نوشتن یادم میداد!! یه جایی برای پسرش (احسان)نوشته: "تنها نعمتی که برای تو در راه این مسیری که عمر نام دارد ارزو میکنم تصادف با یکی دو روح بزرگ و خارق العاده و یکی دو فهم عظیم و خوب و زیباست چرا میگویم یکی ؟چون یک بیشترین عدد ممکن است و دو را بخاطر وزن کلام اوردم اگر چه من خود به اعجاز حادثه ای این کلام موزون در واقعیت ناموزون زندگی به حقیقت داشتم و برخوردم به معنی هر دو کلمه" خدا رو سپاسگذارم بخاطر اینکه این نعمت نصیب من هم شده با این روح عظیم و فهم عمیق و شگرف اشنا شدم برخورد عظیمی بود در زندگی من، اندیشه کنجکاو و ذهن بی قرار منو برد به بالاتر ها به اون ور ابرها جاهایی که شاید نشه بدون کسانی اینچنین رفت و ادم گم میشه شاید حافظ هم این بیت رو به این خاطر گفته طی این مرحله بی همرهی خضر مکن ظلماتست بترس از خطر گمراهی فکرم رو از این انجماد و سستی بیرون اورد یاد داد در مقابل مسائل و مشکلات همیشگی زندگی چطور وایسم بدون اینکه خم به ابرو بیارم هر چیزی رو همینطوری قبول نکنم و ایمانم ارثی نباشه عصیان کنم تا ایمان مطلق باشم بهم یاد داد از اون دسته ادمهایی نباشم که ندونم واسه چی دارم زندگی میکنم و زندگی برام تکرار روزمرگیها نباشه همواره روحی مهاجر باشم به سوی مبدا به سوی انجا که بتوانم انسان تر باشم و از انچه که هستم و هستند فاصله بگیرم که این رسالت دائمی من است. معنای واقعی خیلی کلمات رو برام روشن کرد ازادی، مذهب ،قران، تنهایی، سرنوشت، علی ،اسلام ،ایمان ،دوست داشتن ،و خیلی کلمات دیگه که قبلا فقط واژه املایی اونارو میدونستم و معنی واقعی اونارو نمیدونستم و گفتارم طوطی وار بود و از روی تقلید و در نتیجه بی ثمر. کسی که از تنهایی به مردم پناه میبرد و از مردم به تنهایی، مردی که شاید مثل اون و تاثیر گذارتر از اون دیگه نیاد به عرصه این خاک لااقل برای من!معلمی که تمام راههایی صعب العبور زندگی و سنگلاخهای این راه پر پیچ و خم رو با چراغ پر نورش دارم طی میکنم به کجا نمیدونم؟ اما میدونم با اراده و مصمم و محکم در حال حرکتم و تا جایی که بتونم دورتر خواهم شد از همه تعلقات و از همه بندها، رهای رها... کم کم پلک هام سنگین شدند انگار خواب باهم اشتی کرده برای امشب کافیه اره مثل اینکه این دقایق سنگین و این ثانیه هایی که گذشتش مثل گذشت یه قرن طولانیه یه جوری از سرم وا کردم پاشم دیگه بخوابم که شرح این قصه را الم باید که از قلم هیچ نیاید.
صدا در انجا، بر فراز قله ی کوه دو پایم خسته از رنج دویدن به خود گفتم که در این اوج دیگر صدایم را خدا خواهد شنیدن بسوی ابرهای تیره پر زد نگاه روشن امیدوارم ز دل فریاد کردم کای خداوند من او را دوست دارم ، دوست دارم صدایم رفت تا اعماق ظلمت بهم زد خواب شوم اختران را غبار الوده و بیتاب کوبید در زرین قصر اسمان را ملائک با هزاران دست کوچک کلون سخت سنگین را کشیدند ز طوفان صدای بی شکیبم بخود لرزیده ، در ابری خزیدند ستونها همچو ماران پیچ در پیچ درختان در مه سبزی شناور صداییم پیکرش را شستشو داد ز خاک ره ، درون حوض کوثر خدا در خواب رویا بار خود بود بزیر پلکها پنهان نگاهش صدایم رفت و با اندوه نالید میان پرده های خوابگاهش ولی ان پلکهای نقره الود دریغا ، تا سحرگه بسته بودند سبک چون گوش ماهی های ساحل به روی دیده اش بنشسته بودند صدا صد بار نومیدانه برخاست که عاصی گردد و بر وی بتازد صدا میخواست تا با پنجه ی خشم حریر خواب او را پاره سازد صدا فریاد میزد از سر درد بهم کی ریزد این خواب طلائی؟ من اینجا تشنه ی یک جرعه مهرم تو انجا خفته بر تخت خدائی مگر چندان تواند اوج گیرد صدائی دردمند و محنت الود؟ چو صبح تازه از ره باز امد صدایم از "صدا " دیگر تهی بود ولی اینجا به سوی اسمانهاست هنوز این دیده ی امیدوارم خدایا این صدا را میشناسی؟ من او را دوست دارام ، دوست دارم....... پاسخ بر روی ما نگاه خدا خنده میزند . هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا نام خدا نبردن از ان به که زیر لب بهر فریب خلق بگوئی خدا خدا ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع بر رویمان ببست به شادی در بهشت او میگشاید...او که به لطف و صفای خویش گوئی که خاک طینت مارا ز غم سرشت طوفان طعنه خنده ی ما را ز لب نشست کوهیم و در میان طعنه ی دریا نشسته ایم چون سینه جای گوهر یکتای راستیست زین رو بموج حادثه تنها نشسته ایم مائیم ... ما که طعنه ی زاهد شنیده ایم مائیم... ما که جامعه ی تقوا دریده ایم زیرا درون جامعه بجز پیکر فریب زین هادیان راه حقیقت ندیده ایم ! ان اتشی که در دل ما شعله میکشد گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق نام گناهکاره ی رسوا ! نداده بود بگذار تا به طعنه بگویند مردمان در گوش هم حکایت عشق مدام ! ما "هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق ثبت است در جریده ی عالم دوام ما " " فروغ فرخزاد "
در راستای اینکه واقعیت در کشور ما موضوع مهمی نیست و به همین دلیل وقوع یک واقعیت تاثیری در نظرات ما ندارد و به همین دلیل طرفداران احمدی نژاد پس از سفر او به نیویورک آنرا موفقیت آمیز خواندند، چون طرفدار احمدی نژاد هستند و مخالفانش سفر وی را ناموفق خواندند، چون مخالفش هستند. و با عنایت به اینکه اگر درست نگاه کنیم، یعنی آن جوری که من نگاه می کنم نگاه کنیم، چون من هم مثل بقیه فکر می کنم همه حرف هایی که من می زنم درست است و طبعا همه حرف هایی که بقیه می زنند، غلط است، سفر احمدی نژاد به نیویورک از « آن نظر» موفقیت های بسیاری داشت که اینجانب، با افتخار تمام موفقیت های این سفر را اعلام می کنم: موفقیت اول: رئیس جمهور با پنجاه نفر آدم به مسافرت رفت و خستگی مسافرت های دائمی قبلی را از تنش به در کرد. در حقیقت این مسافرت برای آن پنجاه و یک نفر موفقیت بزرگی بود که موفق شدند یک بار دیگر نیویورک را ببینند. موفقیت دوم: احمدی نژاد موفق شد با مشت محکم به دهان خودش کوبیده و توانست حرف هایی را که در دو سال گذشته در مورد محو اسرائیل و غنی سازی هسته ای و مقابله با استکبار و در دست گرفتن رهبری جهان زده بود، پس بگیرد. و این موفقیت بزرگی بود. موفقیت سوم: رئیس جمهور در یک اقدام تهورآمیز موفق شد از سوی رئیس یک دانشگاه معتبر علمی و در حضور ششصد دانشجوی مشتاق و جلوی پانصد میلیون نفر که تصویر او را می دیدند، ملقب به « دیکتاتور سنگدل حقیر» شود، که البته چنین لقبی را خیلی سخت به کسی می دهند و گرفتن چنین لقبی یک موفقیت کم نظیر است که حتی برای دیکتاتورهایی مثل حافظ اسد و قذافی و صدام و هیتلر هم پیش نیامده بود، البته آنها دیکتاتورهای بزرگی بودند. موفقیت چهارم: رئیس جمهور که دو سال تلاش کرده بود چهره یک سیاستمدار قاطع و قدرتمند و اهل درگیری را از خودش نشان بدهد، به مدت سی دقیقه تلاش کرد تصویر یک سیاستمدار مظلوم و اهل مدارا و گفتگو را بگیرد، که چون دو سال از نظر ریاضی از 25 دقیقه بیشتر است، نتوانست خیلی موفق شود، ولی علت ناموفق شدنش در این مورد بیشتر به دلیل عدم امکانات بود، نه ناتوانی وی. موفقیت پنجم: رئیس جمهور موفق شد در جلسه گفت و شنود در دانشگاه کلمبیا شرکت کند و برای روشن شدن ذهن افکار عمومی جهان، بدون اینکه به سووالات پاسخ بدهد، مقداری دروغ در مورد شرایط ایران بگوید که باعث خنده حضار شود و اصولا خنداندن مردم آمریکا با زبان فارسی خیلی کار سختی است، در حقیقت خنداندن دانشجویان یکی از بزرگترین موفقیت های احمدی نژاد بود که قبل از او فقط کسانی مثل شاپی خرسندی ، امید جلیلی و ماز جبرانی که انگلیسی زبان ها را می خندانند، چنین موفقیتی به دست آورده اند. موفقیت ششم: یکی از مهم ترین موفقیت های سفر نیویورک برای ایرانیان این بود که تا قبل از این سفر آنها فکر می کردند احمدی نژاد یک رئیس جمهور بی عرضه است، اما در این سفر به این نتیجه رسیدند که احمدی نژاد یک رئیس جمهور بی عرضه و دروغگوست که این موضوع خودش یک موفقیت جدید بشمار می رود. موفقیت هفتم: یکی دیگر از اهداف مهم احمدی نژاد در این سفر این بود که می خواست دسته گلی را بر مزار شهدای 11 سپتامبر بگذارد و به آن شهدا( معلوم نیست به کدام شهدا می خواست احترام بگذارد، آن 19 نفر یا آن 4000 نفر) ادای احترام کند و پلیس نیویورک هم اعلام کرد که اجازه چنین کاری را نمی دهد، سخنگوی وزارت خارجه هم تاکید کرد که رئیس جمهور ما در هر حال این کار را می کند، چون دسته گل ها را خریده است و نمی تواند آنها را دور بیندازد، و چنانکه شاهد بودیم بالاخره احمدی نژاد به این هدف خودش هم رسید و توانست دسته گل خودش را در نزدیک محل مذکور در دانشگاه کلمبیا بگذارد و سفر دقیقا طبق اهداف تعیین شده عملیاتی شد و این هم موفقیت بزرگی بود. موفقیت هشتم: یکی از موفقیت آمیز ترین جنبه های سفر احمدی نژاد در نیویورک این بود که موفق شد بیش از همه رهبران جهان، توجه افکار عمومی را جلب کند و برای این کار موفقیت آمیز پذیرفت که مورد اهانت قرار بگیرد، دروغ بگوید و موفقیت بزرگتر اینکه حامیان داخلی اش با وجود اینکه می دانستند که او از موضع اش عدول کرده، دروغ می گوید و از موضع اتهام اجتناب نکرده است، باز هم از او حمایت کردند. موفقیت نهم: احمدی نژاد در سفر به نیویورک موفق شد 300 روشنفکر بزرگ جهان را با هم متحد کند و کاری کند که آنان نیز مانند جهان اسلام، کشورهای صنعتی، رهبران خاورمیانه و اروپا و آمریکا، در مخالفت شان با حکومتی که دولتش را احمدی نژاد اداره می کند، متحد شوند و این اتحاد واقعا موفقیت بزرگی بود، که اگرچه ظاهرا توسط اکبر گنجی صورت گرفت، اما در واقع این نور احمدی نژاد بود که در دل گنجی تابید و او بدون اینکه بفهمد کاری را که احمدی نژاد می خواست انجام داد. موفقیت دهم: احمدی نژاد در سفر نیویورک موفق شد با جمع کثیری از ایرانیان که نه اسم دارند، نه عکس دارند، اما از طرف یک میلیون نفر از رئیس جمهور حمایت می کنند، اما فقط این حرف را به خود رئیس جمهور می گویند و به دیگران نمی گویند. جلب موافقت و حمایت یک میلیون ایرانی ساکن آمریکا که از دست همین حکومت فرار کرده اند، اما از آن حمایت می کنند، موفقیت چشمگیری بود که هیچ رئیس جمهوری در جهان نتوانسته است به چنین موفقیتی برسد. موفقیت یازدهم: احمدی نژاد با استفاده از زبان شیوا و منطق قوی و اندیشه سترگ خود توانست بسادگی در نیویورک دروغ هایی در مورد ایران بگوید که همه جهانیان آن را پذیرفتند و از آن مهم تر در مورد اتفاقاتی که در نیویورک افتاد، توانست دروغ هایی را به مردم و دولتمردان ایرانی در تهران بگوید که همه ایرانیان آن را پذیرفتند. دستیابی به قدرت بیانی در این حد چیزی فراتر از موفقیت، بلکه در حد معجزه است. موفقیت آخر: و بی تردید می توان گفت که بزرگترین موفقیت احمدی نژاد این است که با وجود همه گندکاری هایی که در نیویورک بالا آورد، هنوز هم رئیس جمهور است. این موفقیت بزرگ را به او و دوستدارانش تبریک می گویم سید ابراهیم نبوی (روز انلاین)
چه غریب ماندی ای دل نه غمی، نه غمگساری شنیدستم که هر کوکب جهانیست جدا گانه زمین و اسمانیست زمین در جو این افلاک مینا چو خشخاشی بود بر روی دریا تو خود بنگر کزین خشخاس چندی؟ سزد تا بر غرور خود بخندی
فرود آمدم از بهشتت درین باغ ویران خدایا آه ای عشق تو در جان و تن من جاری حمید مصدق
|
About![]()
زمذهب ها گزيدم طرفه دينی Archivesآذر 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 Authorsمسعود Links
ازاد
فدریکو گارسیا لورکا |