|
ديگر جا نيست زير آسماني بيرنگ و بيجلا زندهگي ميکني ديگر جا نيست خدايان همه آسمانهايات بر خاک افتادهاند چون کودکي اين است انساني که از خود ساختهاي دوشادوش زندهگي در همه نبردها جنگيدهبودي نفرين خدايان در تو کارگر نبود مرا در برابر تنهائي به زانو در ميآوري. آيا تو جلوهي روشني از تقدير مصنوع انسانهاي قرن مائي؟ ديگر جا نيست ميترسي ــ به تو بگويم ــ تو از زندهگي ميترسي به تاريکي نگاه ميکني از ياد ميبري.
کفاره نادانی ما چندان سنگینست پی نوشت: جوامع عقب افتاده مثل تن انسان خفته است. انسان خفته پس از ساعت طولانی که روی یک طرف تن خود خوابیده ، احساس خواب رفتگی میکند و همچنان در خواب شانه به شانه میشود و باز میخوابد. آنقدر که آنطرف بدنش به خواب برود و پس از ساعتی احساس کند که باید به طرف دیگر بخوابد و چنین جوامعی در خواب گرده به گرده میشوند و در واقع به دور خود غلت میزنند بامداد
سالی نوروز بیچلچله بیبنفشه میآید، جنبش سرد برگ نارنج بر آب بی گردش مُرغانهی رنگین بر آینه سالی نوروز بیگندم سبز و سفره میآید، بیپیغام خموش ماهی از تُنگ بلور بیرقص عفیف شعله در مردنگی. سالی نوروز همراه به درکوبی مردانی سنگینی بار سالهاشان بر دوش: تا لالهی سوخته به یاد آرد باز نام ممنوعاش را وتاقچه گناه دیگربار با احساس کتابهای ممنوع تقدیس شود. در معبر قتل عام شمعهای خاطره افروخته خواهد شد. دروازههای بسته به ناگاه فراز خواهدشد دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد وبهار درمعبری از غریو تاشهر خسته پیش باز خواهدشد سالی آری بی گاهان نوروز چنین آغاز خواهد شد " شاملو " پی نوشت : همه برگ و بهار در سر انگشتان تست .... روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیداخواهیم کرد ومهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت... در ذهن بی جنبش نجاران طرح پنجره ای نیست چوب یعنی تابوت!!!!!
برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن حکومت بیشتر از یک قاتل عادی حق قاتل شدن نداشته باشد، و وقتیکه بصورت حیوانی درنده حمله کند، با خودش نیز چون با حیوانی درنده عمل شود. برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن جای کشیش در کلیسای خودش باشد و جای دولت در مراکز کار خودش، نه حکومت در موعظه مذهبی کشیشان دخالت کند و نه مذهب به بودجه و سیاست دولت کاری داشته باشد. برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن، همچنانکه قرن گذشته ما قرن اعلام تساوی حقوق مردان بود، قرن حاضر ما قرن اعلام برابری کامل حقوقی زنان با مردان باشد. برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن آموزش عمومی و رایگان، از دبستان گرفته تا کلژدوفرانس، همه جا راه را به یکسان بر استعدادها و آمادگی ها بگشاید. هرجا که فکری باشد کتابی نیز باشد. نه یک روستایی بی دبستان باشد، نه یک شهر بی دبیرستان، نه یک شهرستان بی دبیرستان،و همه اینها زیر نظرو مسئولیت حکومتی laic، حکومتی کاملا laic، حکومتی منحصرا laic. برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن بلای ویرانگری بنام گرسنگی جایی نداشته باشد. شما قانونگزاران، از من بشنوید که فقر آفت یک طبقه نیست، بلای همه جامعه است. رنج فقر تنها رنج یک فقیر نیست، ویرانی یک اجتماع است. احتضار طولانی فقیر است که مرگ حاد توانگر را به دنبال میاورد. فقر بدترین دشمن نظم و قانون است. فقر نیز، همانند جهل، شبی تاریک است که الزاما میباید سپیده ای بامدادی در پی داشته باشد. پی نوشت : سخنرانی فراموش نشدنی ویکتور هوگو بزرگترین شاعر سده نوزدهم فرانسه و شاید بزرگترین شاعر در گستره ادبیات فرانسه در مجلس فرانسه که بعنوان یکی از تاثیر گذارترین سخنرانی های دو قرن اخیر همواره در یادها خواهد ماند. (ترجمه استاد شجاع الدین شفا ) از میان دو واژه انسان و انسانیت، اولی در میان کوچهها و دومی در لابلای کتابها سرگردان است
من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند. دخترم،شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند. از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است...... دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است. قسمت هایی از نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالد
هیـچ کـس را دوســـــت نــــــــدارم پی نوشت :عشق آزادی است
گذرگاهی صعب است زندهگی؛ تنگابی در تلاطم و در جوش.ایمان، یکی چشم بند است؛ دیواری در برابر بینش. به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمیآورد من کوه بیجان نیستم انسانم من! سنگ مقدس در این جهان بسیار است صیقل خورده به بوسههای لبان خشکیده از عطش. ایمان به جسم بیجان روح میبخشد، لیکن من جسم بیجان نیستم انسانی زندهام من. من نابینایی آدمیان را دیدهام و توفیدن گردباد را بر عرصهی پیکار، من آسمان را دیدهام و آدمیان را سر گردان به مِهی دودگونه فروپوشیده، مرا به ایمان ایمان نیست. اگر اندوهگینت میکند بگو اندوهگینم. حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش. تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان! توان تحملت ار هست شکوه مکن.به پرسش اگر پاسخ میگویی پاسخی در خور بگوی.در برابر رگبار گلوله اگر میایستی مردانه بایست که پیام ایمان و وفا به جز این نیست! ایلیا ارنبورگ ترجمه احمد شاملو پی نوشت : فقط پس از آنکه فهمیدی هیچ چیز نمی تواند کمکت کند نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر وقتی این را فهمیدی، آن وقت به هیچ کمکی نیاز نداری.
به نام امید مدفون
به نام اشک ها در ظلمات به نام ناله هایی که می خنداند به نام خنده هایی که می گریاند به نام خنده های کوچه و ملاحتی که دست های ما را می بندد به نام میوه های غرقه در گل بر زمینی زیبا و خوب به نام مردان زندانی به نام زنان تبعیدی به نام آن همه یاران ما که گردن ننهادند ظلمت را به شهادت و قتل امده اند من از برای شما در غریو کرنا و شهنای نمی خوانم تا به شما باز شناسانم شور بختی را که چندیدن هیکل مند است و ابله است ، ابله تر ، از آن روی که دست ناخورده است و یکجا . بر آن بودیم که تنها مرگ تنها خاک محدودمان تواند کرد اما اکنون شرمساری است که زنده ، زنده حصرمان کرده است : شرمساری از شرارت بی حدّ و حصر خویش شرمساری از جلادان ابله خویش همیشه همانان همیشه همان به خود فریفتگان شرمسار از قطارهای محکومانیم شرمسار کلمات زمین سوخته ایم ، اما شرمسار درد و رنج خویش نیستیم شرمسار شرمسار بودن نیستیم پسِ پشت جنگاوران گریزان حتی دیگر پرنده ایی زندگی نمی کند. هوا از شهیق گریه تهی است ازبی گناهی ما تهی است پر ولوله از نفرت و انتقام . . . احمد شاملو پی نوشت ۱ : رهايي براي آن كه آشياني ندارد،آزادي براي آن كه نمي داند چه گونه بايد باشد،كشنده است. پی نوشت ۲: سكوت آب میتواند خشكی باشد و فرياد عطش؛ سكوت گندم میتواند گرسنگی باشد و غريو پيروزمندانهی قحط؛ همچنان كه سكوت آفتاب ظلمات است اما سكوت آدمی فقدان جهان و خداست؛ غريو را تصوير كن !
دختر کوچولو پرسید: اگر كوسه ها آدم بودند، پی نوشت: نوشته ای بی نظیر اثر برتولت برشت در نقد مذهب ویرانگر عصری که هویت انسانی را به چالش فراخوانده است....
بر خاک جدی ایستادم به ستاره شک کردم و آنگاه به خورشید شک کردم که ستارگان را دیوارها زندان را محدود میکند، میان دو زندان بامداد تنها.... پی نوشت: اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند
خسته من هستم از این فریاد لببسته در درههای سکوت من میدانم جنبشِ شاخهیی در خاموشی نشستهام شاملو......
|
About![]()
زمذهب ها گزيدم طرفه دينی Archivesفروردین 1391اسفند 1390 بهمن 1390 دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 مرداد 1390 تیر 1390 اردیبهشت 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 آرشيو Authorsمسعود Links
ميكده
سایت رسمی احمد شاملو |