تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است
آسمان‌هاي تو آبي‌رنگي‌ي گرماي‌اش را از دست داده است

زير  آسماني بي‌رنگ و بي‌جلا زنده‌گي مي‌کني
بر زمين  تو، باران، چهره‌ي عشق‌هاي‌ات را پُرآبله مي‌کند
پرنده‌گان‌ات همه مرده‌اند
در صحرائي بي‌سايه و بي‌پرنده زنده‌گي مي‌کني
آن‌جا که هر گياه در انتظار سرود مرغي خاکستر مي‌شود.

ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است

خدايان همه آسمان‌هاي‌ات

بر خاک افتاده‌اند

چون کودکي
بي‌پناه و تنها مانده‌اي
از وحشت مي‌خندي
و غروري کودن از گريستن پرهيزت مي‌دهد.

اين است انساني که از خود ساخته‌اي
از انساني که من دوست مي‌داشتم
که من دوست مي‌دارم.

دوشادوش زنده‌گي

در همه نبردها جنگيده‌بودي

نفرين  خدايان در تو کارگر نبود
و اکنون ناتوان و سرد

مرا در برابر تنهائي

به زانو در مي‌آوري.

آيا تو جلوه‌ي روشني از تقدير مصنوع انسان‌هاي قرن  مائي؟
انسان‌هائي که من دوست مي‌داشتم
که من دوست مي‌دارم؟

 

ديگر جا نيست
قلب‌ات پُراز اندوه است.

مي‌ترسي ــ به تو بگويم ــ تو از زنده‌گي مي‌ترسي
از مرگ بيش از زنده‌گي
از عشق بيش از هر دو مي‌ترسي.

به تاريکي نگاه مي‌کني
از وحشت مي‌لرزي
و مرا در کنار  خود

از ياد

مي‌بري.

«احمد شاملو»

  

+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1391ساعت0 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

کفاره نادانی ما چندان سنگینست
که به جبرانش دیری باید هر زمان منتظر
فاجعه ای دیگر باشیم
اگر از من شنوایی داری می گویم
هرکسی قطره خردی ست درین رود عظیم
که به تنهایی بی معنی و بی خاصیت ست
و فشار اب است ان ناچاری
که جهت بخش حقیقیست
ابلهان بگذار اسمش را تقدیر کنند
حرف من اینست
قطره ها باید اگاه شوند
که به همکوشی بی شک
میتوان بر جهت تقدیری فایق شد
بی گمان نا اگاهیست انچه  اسانجو وامیدارد
که سراشیبی را
نام بگذارد تقدیر و مقدر را چیزی پندارد نمی یابد تغییر
اینچنین ست که ما-هم -من و تو
سرنوشتی اینسان می یابیم
تو غمین و مایوس مینشینی ساعتها
سر سکو جلو خانه تاریکت
غرق اندیشه بیحاصلی این همه سال
که چه بیهوده گذشت
و من این گوشه درین فکر عبث
که بیابم جایی همنفسی
غمگساری که غمی بگذارم با او
باری از دل بردارم از او
ودرین ساعت رود
سرخوش از باور تقدیری اسانجویان
همچنان در تک و در تازست
که چنین باور تا هست عمر ان بهره کش قحبه درازست.........

 

پی نوشت: جوامع عقب افتاده مثل تن انسان خفته است. انسان خفته پس از ساعت طولانی که روی یک طرف تن خود خوابیده ، احساس خواب رفتگی می‌کند و همچنان در خواب شانه به شانه می‌شود و باز می‌خوابد. آنقدر که آنطرف بدنش به خواب برود و پس از ساعتی احساس کند که باید به طرف دیگر بخوابد و چنین جوامعی در خواب گرده به گرده می‌شوند و در واقع به دور خود غلت می‌زنند

 

بامداد

+نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت1 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

 

سالی

نوروز

بی‌چلچله بی‌بنفشه می‌آید،

‌جنبش  سرد  برگ  نارنج بر آب

بی گردش مُرغانه‌ی رنگین بر آینه

سالی

نوروز

بی‌گندم سبز و سفره می‌آید،

بی‌پیغام خموش  ماهی از تُنگ  بلور

بی‌رقص عفیف شعله در مردنگی.

سالی

نوروز

همراه به درکوبی مردانی

سنگینی‌ بار سال‌هاشان بر دوش:

تا لاله‌ی سوخته به یاد آرد باز

نام  ممنوع‌اش را

وتاقچه گناه

دیگربار

با احساس  کتاب‌های ممنوع

تقدیس شود.

در معبر قتل  عام

شمع‌های خاطره افروخته خواهد شد.

دروازه‌های بسته

به ناگاه

فراز خواهدشد

دستان اشتیاق از دریچه ها دراز خواهد شد

لبان فراموشی به خنده باز خواهدشد

وبهار

درمعبری از غریو

تاشهر

خسته

پیش باز خواهدشد

سالی

آری

بی گاهان

نوروز

چنین آغاز خواهد شد

" شاملو "

 

پی نوشت :  همه برگ و بهار در سر انگشتان تست ....

 

 روزی ما

 دوباره کبوترهایمان را

پیداخواهیم کرد

ومهربانی

دست زیبایی را

خواهد گرفت...

 

در ذهن بی جنبش نجاران طرح پنجره ای نیست چوب یعنی تابوت!!!!!

 

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت0 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن حکومت بیشتر از یک قاتل عادی حق قاتل شدن نداشته باشد، و وقتیکه بصورت حیوانی درنده حمله کند، با خودش نیز چون با حیوانی درنده عمل شود. برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن جای کشیش در کلیسای خودش باشد و جای دولت در مراکز کار خودش، نه حکومت در موعظه مذهبی کشیشان دخالت کند و نه مذهب به بودجه و سیاست دولت کاری داشته باشد.

برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن، همچنانکه قرن گذشته ما قرن اعلام تساوی حقوق مردان بود، قرن حاضر ما قرن اعلام برابری کامل حقوقی زنان با مردان باشد.

برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن آموزش عمومی و رایگان، از دبستان گرفته تا کلژدوفرانس، همه جا راه را به یکسان بر استعدادها و آمادگی ها بگشاید. هرجا که فکری باشد کتابی نیز باشد. نه یک روستایی بی دبستان باشد، نه یک شهر بی دبیرستان، نه یک شهرستان بی دبیرستان،و همه اینها زیر نظرو مسئولیت حکومتی laic، حکومتی کاملا laic، حکومتی منحصرا laic.

برای پی ریزی جامعه ای بکوشیم که در آن بلای ویرانگری بنام گرسنگی جایی نداشته باشد. شما قانونگزاران، از من بشنوید که فقر آفت یک طبقه نیست، بلای همه جامعه است. رنج فقر تنها رنج یک فقیر نیست، ویرانی یک اجتماع است. احتضار طولانی فقیر است که مرگ حاد توانگر را به دنبال میاورد. فقر بدترین دشمن نظم و قانون است. فقر نیز، همانند جهل، شبی تاریک است که الزاما میباید سپیده ای بامدادی در پی داشته باشد.

پی نوشت : سخنرانی فراموش نشدنی ویکتور هوگو بزرگ‌ترین شاعر سده نوزدهم فرانسه و شاید بزرگترین شاعر در گستره ادبیات فرانسه در مجلس فرانسه که بعنوان یکی از تاثیر گذارترین سخنرانی های دو قرن اخیر همواره در یادها خواهد ماند. (ترجمه استاد شجاع الدین شفا )

از میان دو واژه انسان و انسانیت، اولی در میان کوچه‌ها و دومی در لابلای کتاب‌ها سر‌گردان است

+نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت1 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

من زمانی دراز در سیرک زیسته ام و همیشه و هر لحظه برای بندبازان بر روی ریسمانی بس نازک و لرزنده نگران بوده ام. اما دخترم این حقیقت را بگویم که مردم بر روی زمین استوار و گسترده، بیشتر از بندبازان ریسمان نااستوار سقوط می کنند.

دخترم،شاید شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد. آن شب است که این الماس، آن ریسمان نااستوار زیر پای تو خواهد بود و سقوط تو حتمی است.... روزی که چهره ی زیبای یک اشراف زاده ی بی بند و بار تو را بفریبد، آن روز است که بندبازی ناشی خواهی بود. بندبازان ناشی همیشه سقوط می کنند.

از این رو دل به زر و زیور مبند. بزگترین الماس این جهان آفتاب است که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد.... اما اگر روزی دل به مردی آفتاب گونه بستی، با او یکدل باش و به راستی او را دوست بدار و معنی این را وظیفه ی خود در قبال این موضوع بدان. به مادرت گفته ام که در این خصوص برای تو نامه ای بنویسد. او بهتر از من معنی عشق را می داند. او برای تعریف معنی عشق، که معنی آن یکدلی است شایسته تر از من است......

دخترم، هیچ کس و هیچ چیز را در این جهان نمی توان یافت که شایسته آن باشد که دختری ناخن پای خود را به خاطر آن عریان کند..... برهنگی بیماری عصر ماست. به گمان من تن تو باید مال کسی باشد که روحش را برای تو عریان کرده است.

 

قسمت هایی از نامه چارلی چاپلین به دخترش جرالد

+نوشته شده در پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت11 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

هیـچ کـس را دوســـــت نــــــــدارم
هر آنکه دنیــــــــــــائی ســـت
حتی آســـــــــــــــــــمان
چرا که پهنای عظیمش
هیـــــــچ جائی برای
دل کوچکم نداشت
آسمان را
هم دوســــت
نمـــی دارم
از تمـــــام
هر آنچه
هست
فقط تو را می خواهم....

پی نوشت :عشق آزادی است
و آغوش تو
سرزمینی که هرگز نداشته ام..
.( خوب حالا هم نداره )

 

+نوشته شده در سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت8 قبل از ظهرتوسط مسعود | |




گذرگاهی صعب است زنده‌گی؛ تنگابی در تلاطم و در جوش.ایمان، یکی چشم بند است؛ دیواری در برابر بینش. به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمی‌آورد من کوه بی‌جان نیستم انسانم من!

سنگ مقدس در این جهان بسیار است صیقل خورده به بوسه‌های لبان خشکیده از عطش. ایمان به جسم بی‌جان روح می‌بخشد، لیکن من جسم بی‌جان نیستم انسانی زنده‌ام من.

من نابینایی  آدمیان را دیده‌ام و توفیدن گردباد را بر عرصه‌ی پیکار، من آسمان را دیده‌ام و آدمیان را سر گردان به مِهی دودگونه فروپوشیده، مرا به ایمان ایمان نیست. اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم. حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش. تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست شکوه مکن.به پرسش اگر پاسخ می‌گویی پاسخی در خور بگوی.در برابر رگبار گلوله اگر می‌ایستی مردانه بایست که پیام ایمان و وفا به جز این نیست!

 ایلیا ارنبورگ ترجمه احمد شاملو

پی نوشت : فقط پس از آنکه فهمیدی هیچ چیز نمی تواند کمکت کند نه مذهب، نه غرور، نه هیچ چیز دیگر وقتی این را فهمیدی، آن وقت به هیچ کمکی نیاز نداری.

خشم و هیاهو / ویلیام فاکنر

 

+نوشته شده در یکشنبه شانزدهم بهمن 1390ساعت5 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

به نام امید مدفون

به نام اشک ها در ظلمات

به نام ناله هایی که می خنداند

به نام خنده هایی که می گریاند

به نام خنده های کوچه

و ملاحتی که دست های ما را می بندد

به نام میوه های غرقه در گل

بر زمینی زیبا و خوب

به نام مردان زندانی

به نام زنان تبعیدی

به نام آن همه یاران ما

که گردن ننهادند ظلمت را

به شهادت و قتل امده اند

 

من از برای شما در غریو  کرنا و شهنای نمی خوانم

تا به شما باز شناسانم شور بختی را

که چندیدن هیکل مند است و ابله است ،

ابله تر ، از آن روی که دست ناخورده است و یکجا .

 

بر آن بودیم که

                     تنها مرگ

                                    تنها خاک

                                                  محدودمان تواند کرد

اما اکنون شرمساری است که

زنده ، زنده

حصرمان کرده است :

شرمساری از شرارت بی حدّ و حصر خویش

شرمساری از جلادان ابله خویش

همیشه همانان

همیشه همان به خود فریفتگان

شرمسار از قطارهای محکومانیم

شرمسار کلمات زمین سوخته ایم ، اما

شرمسار درد و رنج خویش نیستیم

شرمسار شرمسار بودن نیستیم

 

پسِ پشت جنگاوران گریزان

حتی دیگر پرنده ایی زندگی نمی کند.

هوا از شهیق گریه تهی است

ازبی گناهی ما تهی است

 

                                                      پر ولوله از نفرت و انتقام . . .

 

احمد شاملو

 

پی نوشت ۱ : رهايي براي آن كه آشياني ندارد،آزادي براي آن كه نمي داند چه گونه بايد باشد،كشنده است.

پی نوشت ۲:

سكوت آب

می‌تواند

خشكی باشد و فرياد عطش؛

سكوت گندم

می‌تواند

گرسنگی باشد و غريو پيروزمندانه‌ی قحط؛

همچنان كه سكوت آفتاب

ظلمات است

اما سكوت آدمی فقدان جهان و خداست؛

                                                       غريو را

                                                                  تصوير كن !

+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت5 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

لمس تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی ..

پی نوشت : جاوید باد یاد بزرگ مرد ازادی شاعر عاشقانه های ناب احمد شاملو

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت11 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

 

دختر کوچولو پرسید:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهی های كوچولو مهربان تر می شدند؟
آقای كی گفت: اگر كوسه ها آدم بودند،
توی دریا برای ماهی ها جعبه های محكمی می ساختند،
همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند،
مواظب بودند كه همیشه پرآب باشد.
برای آن كه هیچ وقت دل ماهی كوچولو نگیرد،
گاهگاه مهمانی های بزرگ برپا می كردند،
چون كه گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!
برای ماهی ها مدرسه می ساختند و به آن ها یاد می دادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند.
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود.
به آن ها می قبولاندند
كه زیباترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است
كه خودش را درنهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند.
به ماهی كوچولوها یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای آینده ای زیبا مهیا كنند،
آینده ای كه فقط از راه اطاعت به دست می یاید.

اگر كوسه ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می كشیدند،
ته دریا نمایش نامه به روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولوهای قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شیرجه می رفتند.
همراه نمایش، آهنگ های مسحوركننده ای هم می نواختند كه بی اختیار
ماهی های كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند.در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت كه به ماهی ها می آموخت
زندگی واقعی در شكم كوسه ها آغاز می شود

 

پی نوشت: نوشته ای بی نظیر اثر برتولت برشت در نقد مذهب ویرانگر عصری که هویت انسانی را به چالش فراخوانده است....

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت12 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

بر خاک جدی ایستادم
و خاک، به‌سانِ یقینی
استوار بود.

به ستاره شک کردم
و ستاره در اشکِ شکِ من درخشید.

 و آنگاه به خورشید شک کردم که ستارگان را
همچون کنیزکان سپیدرویی
در حرم‌خانه‌ی پُرجلالش نهان می‌کرد.

دیوارها زندان را محدود می‌کند،
دیوارها زندان را محدودتر نمی‌کند.

 

میان دو زندان
درگاه خانه‌ی تو آستانه‌ی آزادی‌ست،
لیکن در آستانه
                 تو را
به قبول یکی از این دو
از خود اختیاری نیست.

بامداد تنها....

پی نوشت:

اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند
فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید
فرض که بعضی از اینجا دور
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند
با رویاهایمان چه می کنند ؟

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت11 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

 خسته
        شکسته و
                     دل‌بسته

 

من هستم
من هستم
من هستم 

از این فریاد
             تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.

 لب‌بسته در دره‌های سکوت
                                   سرگردانم.

 

من میدانم
من میدانم
من میدانم

 جنبشِ شاخه‌یی
 از جنگلی خبر می‌دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پابرجای هزاران جار خاموش،
 

در خاموشی نشسته‌ام
          خسته‌ام
          درهم‌شکسته‌ام
          من
          دل‌بسته‌ام.

 

 

 شاملو......

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت0 قبل از ظهرتوسط مسعود | |