|
به نام امید مدفون
به نام اشک ها در ظلمات به نام ناله هایی که می خنداند به نام خنده هایی که می گریاند به نام خنده های کوچه و ملاحتی که دست های ما را می بندد به نام میوه های غرقه در گل بر زمینی زیبا و خوب به نام مردان زندانی به نام زنان تبعیدی به نام آن همه یاران ما که گردن ننهادند ظلمت را به شهادت و قتل امده اند من از برای شما در غریو کرنا و شهنای نمی خوانم تا به شما باز شناسانم شور بختی را که چندیدن هیکل مند است و ابله است ، ابله تر ، از آن روی که دست ناخورده است و یکجا . بر آن بودیم که تنها مرگ تنها خاک محدودمان تواند کرد اما اکنون شرمساری است که زنده ، زنده حصرمان کرده است : شرمساری از شرارت بی حدّ و حصر خویش شرمساری از جلادان ابله خویش همیشه همانان همیشه همان به خود فریفتگان شرمسار از قطارهای محکومانیم شرمسار کلمات زمین سوخته ایم ، اما شرمسار درد و رنج خویش نیستیم شرمسار شرمسار بودن نیستیم پسِ پشت جنگاوران گریزان حتی دیگر پرنده ایی زندگی نمی کند. هوا از شهیق گریه تهی است ازبی گناهی ما تهی است پر ولوله از نفرت و انتقام . . . احمد شاملو پی نوشت ۱ : رهايي براي آن كه آشياني ندارد،آزادي براي آن كه نمي داند چه گونه بايد باشد،كشنده است. پی نوشت ۲: سكوت آب میتواند خشكی باشد و فرياد عطش؛ سكوت گندم میتواند گرسنگی باشد و غريو پيروزمندانهی قحط؛ همچنان كه سكوت آفتاب ظلمات است اما سكوت آدمی فقدان جهان و خداست؛ غريو را تصوير كن !
دختر کوچولو پرسید: اگر كوسه ها آدم بودند، پی نوشت: نوشته ای بی نظیر اثر برتولت برشت در نقد مذهب ویرانگر عصری که هویت انسانی را به چالش فراخوانده است....
بر خاک جدی ایستادم به ستاره شک کردم و آنگاه به خورشید شک کردم که ستارگان را دیوارها زندان را محدود میکند، میان دو زندان بامداد تنها.... پی نوشت: اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند
خسته من هستم از این فریاد لببسته در درههای سکوت من میدانم جنبشِ شاخهیی در خاموشی نشستهام شاملو......
من به هیچ وجه خدا را لمس نکردم، ولی خدایی که قابل لمس باشد که دیگر خدا نیست. اگر هر دعایی را هم اجابت کند، همینطور. همانجا بود که برای نخستین بار حدس زدم که عظمت دعا بیش از هر چیز در این امر نهفته است که پاسخی به آن داده نمیشود و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست. این را هم دریافتم که آموختن دعا، آموختن سکوت است و عشق فقط از جایی شروع میشود که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد. عشق تمرین نیایش است و نیایش تمرین سکوت.... جرج برنارد شاو
جخ امروز از مادر نزاده ام
نه، عمر جهان بر من گذشته است. نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قرنهاست بارها به خونمان کشیدند به یاد آر تنها دستاورد کشتار نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود. اعراب فریبم دادند برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش بر ایشان در گشودم مرا و همگان را بر نطع سیاه نشاندند و گردن زدند. نماز گزاردم و قتل عام شدم که رافضی ام دانستند نماز گزاردم و قتل عام شدم که قرمطی ام دانستند آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم و این کوتاهترین طریق وصول به بهشت بود! به یاد آر که تنها دستاورد کشتار جل پاره ی بی قدر عورت ما بود! خوشبینی برادرت ترکان را آواز داد تو را و مرا گردن زدند صفاحت من چنگیزیان را آواز داد تو را و همگان را گردن زدند یوق ورزا بر گردنمان نهادند گاو آهن بر ما بستند بر گرده مان نشستند و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند که بازماندگان را هنوز از چشم خونابه روان است. کوچ غریب را به یاد آر از غربتی به غربت دیگر تا جستجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد!؟ به یاد آر تاریخ ما بیقراری بود... نه باوری نه وطنی نه.جخ امروز از مادر نزاده ام... پی نوشت : افسوس که شاید قرنها طول بکشه شاملو تواین جامعه شناخته بشه ....روحش شاد و نا تنها باد....
آدم ها که عوض می شوند پی نوشت: کم باش..
شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است
هست شب، یك شب دمكرده و خاك رنگ رخ باخنهاست؛ باد نوباوهی ابر از بر كوه سوی من تاختهاست؛ هست شب همچو ورمكرده تنی گرم، دراستاده هوا؛ هم از این روست نمیبیند اگر گمشدهای راهش را؛ با تنش گرم، بیابان دراز مرده را ماند، در گورش تنگ؛ به دل سوختهی من ماند؛ به تنم خسته كه میسوزد از هیبت تب؛ هست شب، آری شب پی نوشت :متن نوایی آرامبخش برای این شبها با صدای دلنشین استاد شجریان و شعری از نیما
آدم ها و بویناکی دنیاهاشان یکسر دوزخی است، درکتابی که من آن را لغت به لغت از بر کرده ام تا راز بلند انزوا را دریابم راز عمیق چاه را از ابتذال عطش"
برای ويرانيت لحظه ی وبرای دوباره بر خاستنت قرنی بايد... به هزار گونه تجربه کرده ای وباز به سختی برکندن کوهی اندکی برخاسته ای تاشرافت و نام انسانی ات از ياد برده نشود و بهای هرگام : زخمی عميق و چرکين و آکنده از خون آبه . وباز ويرانی واز نو برخاستن اندکی ديگر گاه آن رسيده که قد راست کنی به تمامی و نه اندکی حتی اگر هيچ دستی به ياری نيايد بر زانوان خود بايست به تنهايی و به باوری که از عشق داری دلخوش باش قلب من ! پی نوشت: هيچکس برادر خطابمان نکرد
|
About![]()
زمذهب ها گزيدم طرفه دينی Archivesبهمن 1390دی 1390 آذر 1390 آبان 1390 مهر 1390 مرداد 1390 تیر 1390 اردیبهشت 1390 اسفند 1389 بهمن 1389 دی 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 تیر 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 اسفند 1388 بهمن 1388 آذر 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 آرشيو Authorsمسعود Links
ميكده
سایت رسمی احمد شاملو |