تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

میخواهم با تو پیاده بروم به شهر همیشه سبز

خانه ای می خواهم رو به دریا

حیاطی با یک تاب

صندلی بزرگی میخواهم که بر روی ان بشینم و به مزخرفات تلویزیون نگاه کنم!

اطاقی میخواهم و در آن تختی،

که سرم را روی ان بگذارم و بخوابم تا دوباره خورشید طلوع کند

لیوانی میخواهم پر از شادی

بشقابی پر از غذا

ساعتی که عقربه هایش کار نکند

تا هر روز امروز باشد و در فردا ترسی نباشد...

پی نوشت:

ديرگاهي‌ست که من سراينده‌ي خورشيدم
و شعرم را بر مدار  مغموم شهاب‌هاي سرگرداني نوشته‌ام که از عطش ِ
نور شدن خاکستر شده‌اند.
من براي  روسبيان و برهنه‌گان
مي‌نويسم
براي مسلولين و
خاکسترنشينان،
براي آن‌ها که بر خاک سرد
اميدوارند
و براي آنان که ديگر به آسمان
اميد ندارند.
بگذار خون  من بريزد و خلاء ميان  انسان‌ها را پرکند
بگذار خون ما بريزد
و آفتاب‌ها را به انسان‌هاي خواب‌آلوده
پيوند دهد...

+نوشته شده در جمعه دوم بهمن 1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

اقيانوس است آن:
ژرفا و بي‌کرانه‌گي،
پرواز و گردابه و خيزاب
بي آنکه بداند .

کوه است اين:
شُکوه ِ پادرجايي،
فراز و فرود و گردن‌کشي  
بي اين که بداند.
 
مرا اما
   
انسان آفريده‌ای:
 
ذره‌ی بي شکوهي
   
گدای پَشم و پِشک ِ جانوران،
 

تا تو را به خواری تسبيح گويد
از وحشتِ قهرت بر خود بلرزد
بيگانه از خود چنگ در تو زند

تا تو
   
کُل باشي.

مرا انسان آفريده‌ای:
شرم‌سار ِ هر لغزش ِ ناگزير ِ تن‌اش
سرگردان ِ عرصات ِ دوزخ و سرنگون ِ چاه‌سارهای عَفِن:
يا خشنود ِ گردن نهادن به غلامي‌ تو
سرگردان ِ باغي بي‌صفا با گل‌های کاغذين.

فاني‌ام آفريده‌ای
پس هرگزت دوستي نخواهد بود که پيمان به آخر برد.

بر خود مبال که اشرف ِ آفرينه‌گان ِ تواَم من:
با من   
خدايي را 
شکوهي مقدّر نيست.
نقش ِ غلط مخوان 
هان!
 
اقيانوس نيستي تو
جلوه‌ی سيال ِ ظلمات ِ درون.
کوه نيستي
خشکينه‌ی بي‌انعطافي محض.
انساني تو
سرمست ِ خُمب ِ فرزانه‌گي‌يي
که هنوز از آن قطره‌يي بيش درنکشيده
از مُعماهای َ سياه سر برآورده

هستي
   
معنای خود را با تو محک مي‌زند.

از دوزخ و بهشت و فرش و عرش برمي‌گذری
و دايره‌ی حضورت
جهان را   
در آغوش مي‌گيرد.

نام ِ تواَم من

به ياوه معنايم مکن  !

 

                                                                                   "شاملو"

تنها پی نوشت:

نه
من هراس ام نيست:
زنگاه و زسخن عاري
شب نهاداني از قعر قرون آمده اند 
آري
كه دل پر تپش نورانديشان را
وصله ي چكمه ي خود مي خواهند
و چو بر خاك در افكندندت 
باور دارند
كه سعادت باايشان به جهان آمده است .
باشد! باشد !
من هراس ام نيست
چون سرانجام پر از نكبت هر تيره رواني را
كه جنايت را چون مذهب حق موعظه فرمايد مي دانم چيست
خوب مي دانم چيست .......

+نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت12 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

آزادی = آزادی "مخالف"

آزادی انسانی را تا آنجا حرمت نهيم كه مخالف را و حتی دشمن فكری خويش را به خاطر تقدس آزادی، تحمل كنيم و تنها به خاطر اينكه می توانيم، او را از آزادی تجلی انديشه خويش و انتخاب خويش، با زور باز نداريم و به نام مقدس ترين اصول، مقدس ترين اصل را، كه آزادی رشد انسان ازطريق تنوع انديشه ها و تنوع انتخاب ها و آزادی خلق و آزادی تفكر و تحقيق و انتخاب است، با روش های پليسی و فاشيستی پايمال نكنيم. زيرا هنگامی كه «ديكتاتوري» غالب است، احتمال اينكه عدالتی در جريان باشد، باوری فريبنده و خطرناك است و هنگامی كه «سرمايه داري» حاكم است، ايمان به دموكراسی و آزادی انسان يك ساده لوحی است.

«ديکتاتوری و آزادی از اينجا ناشی نمی شود که يک مکتب خود را حق می شمارد يا ناحق، بلکه از اينجا ناشی می شود که آيا "حق انتخاب" را برای ديگران قائل است يا قائل نيست.

                                                                                                                     شریعتی

پی نوشت ها

 ۱: در سرزمینی که بعد از قرنی تلاش برای ازادیخواهی و دمکراسی هنوز الفبای ان را بخوبی یاد نگرفته ایم نباید به این زودی ها توقعی برای رسیدن به ازادی و دمکراسی داشت!حتی به سبک ایرانی!

۲:یه نویسنده فرانسوی به جرج برنارد شاو می گه من برای شرف می نویسم تو برای پول. شاو هم می گه هر کدام از ما برای چیزی که ندارد می نویسد.

۳: آبان ماه هم تمام شد. پیاده روها را فرش زرد برگهای مرده، پوشانده اند. سایه مرگ واعدام بر سرزمین عشق ایران فروافتاده است. جان های شیفته دیار شعر و شعور یک یک خاموش می شوند. یکی در پایتخت یکی در پاریس و دیگری در کردستان .ازادی همیشه تاوان سنگینی دارد  اما انگار این پاییز هم زنجیره ای دیگر در راه است با ته استکانی واجبی .. 

اول نادیده ات می گیرند، بعد مسخره ا ت می کنند، سپس باتو مبارزه می کنند، اما درنهایت پیروزی با توست                                                                                              "گاندی"

+نوشته شده در یکشنبه یکم آذر 1388ساعت11 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

استحمار

استحمار یعنی؛ انحراف ذهن آدم، آگاهی و شعور آدم، جهت آدم(چه فرد چه جامعه) از خودآگاهی انسانی و خود آگاهی اجتماعی. هر عاملی که این دو آگاهی را منحرف کند، یا فردی را، نسلی را و جامعه ای را، از این دو خودآگاهی دور کند، آن عامل، عامل استحمار است ولو مقدس ترین عامل ها باشد و هر اشتغالی جز این دو اشتغال و پرداختن به هر چیزی جز پرداختن به این دو خود آگاهی یا آنچه در مسیر این دو خودآگاهی است؛ دچار خواب خرگوشی شدن، دچار بردگی شدن، قربانی قدرت دشمن و به استحمار مطلق در آمدن است ولو هم دعوت و پرداختن به یک چیز مقدس باشد و بدبختی ما (که نمی توانیم تشخیص بدهیم) این است که برای اغفال ذهن از آنچه باید بدان اندیشید غالباً ما را دعوت می کنند که به چیزهایی بسیار مترقی و عظیم و آبرومند و حتی بسیار سعادت بخش بیندیشیم و این است که گول زننده می شود و متوجهش نمی شویم. بدین سبب است که در جایی گفته ام :
” اگر در صحنه نیستی هر کجا خواهی باش ” .
هدف این است که در صحنه نباشی، هر کجا که خواهی باش و اگر در آنجا که باید شاهد باشی و حاضر اما نیستی، هر کجا که خواهی باش.
چه به شراب نشسته باشی و چه به نماز ایستاده باشی، هر دو یکی است.
برای استحمار کردن همیشه تو را به زشتی ها دعوت نمی کنند که نفرت زشتی ها تو را فراری بدهد و متوجه آنجایی بکند که باید به آنجا متوجه بشوی.
بر حسب ” تیپ ” تو، دعوتت را انتخاب می کنند، گاه تو را دعوت می کنند به زیبایی ها. برای کشتن یک حق بزرگ، حق یک جامعه، یک انسان، گاه دعوتت می کنند که سرگرم یک حق دیگر باشی و به کمک یک حق، حق دیگر را می کشند. و وقتی در خانه حریقی در گرفته است دعوت آن کس که تو را به نماز و دعا با خداوند می خواند، دعوت یک خیانتکار است تا چه رسد بکار دیگر؛ هر گونه توجه دادن به هر چیزی در آنجا (هر چیز مقدس و غیر مقدس) به جز توجه دادن به خاموش کردن حریق، توجهی است استحمار گرانه و اگر تو توجه بکنی، استحمار شده ای ولو با خداوند خودت صحبت کنی ولو به نماز ایستاده باشی، ولو مشغول مطالعه بهترین آثار علمی و ادبی بشوی یا مشغول یک کشف بزرگ علمی !
هر کاری که بکنی و” طرف ” سرت را به هر چیز که گرم کرد تو را دچار استحمار کرده، دیگر رفته ای .

خود اگاهی

در اینجا، همه مردم، یا امل‌اند و یا قرطی و هر دو مقلد کور و سر و ته یک کرباس و در یک سطح. و هر دو تنگ‌نظر و کوته‌اندیش و پست احساس و هر دو ، در جنین خفه و تاریک تعصب مذهبی یا ضد مذهبی خویش ، خون می خورند و یکی به آنچه نمی‌داند و نمی‌شناسد مومن است و دیگر به آنچه نمی‌داند و نمی‌فهمد کافر و هر دو در آنچه باور دارند یا ندارند همسطح، که آنان را کتاب جنات‌الخلود و طوفان‌البکاء سیر می کند و اینان را هر آنچه از آنجا برسد و هر چه “آنها” تعیین فرمایند.

این دو گروه متخاصم از هر جهت به هم شبیه‌اند‌. آنها قرآن می‌خوانند و کتاب دعا و یک کلمه‌اش را نفهمیده لذت می‌برند و غرق توفیق می‌شوند و اینان هم سمفونی موزار و بتهوون گوش می‌دهند و نمی فهمند و شعر نو میسرایند و می‌خوانند و نمی فهمند و ساتر و کامو و مارکس… را ترجمه می‌کنند و می‌خوانند و نمی فهمند و ‌درست مثل همپالکی‌هاشان‌ فقط برای ثوابش سمفونی استماع می‌کنند و مارکسیم و اگزیستانسیالیسم تلاوت می‌نمایند؛آنها برای ثواب اخروی و اینها برای ثواب دنیوی.

اما نسان اگاه دارای اراده، انتخاب کننده، افریننده، و تغییر دهنده، عصیان کننده ،تسخیر کننده تمام نظام طبیعت و برهم زننده تقدیر تاریخش جامعه اش و حتی ذاتش است

                                                                               " خود اگاهی و استحمارـ شریعتی"

پی نوشت:اغاز پاییز برای من همیشه خاطره انگیزه، هم بخاطر اغاز فصل زیبای خزان هم اینکه اول مهر ماه مصادف است با روز تولد دو  هنرمند بزرگ ... حسین منزوی بزرگ مرد غزل ایران و سلطان غزلهای عاشقانه، که البه چند سالی هست ما رو ترک کرده و راهی دیار خاموشان شده و دوم استاد شجریان عزیز هنرمند مردمی که امیدوارم هر کجا که هست پایدار و برقرار باشد..

ـ برای شناخت بیشتر حسین منزوی میتوانید به اینجا سر بزنید.

پاییز کوچک من

دنیای سازش همه رنگ هاست

با یکدیگر

تا من نگاه شیفته ام را

در خوش ترین زمینه به گردش برم

و از درختان باغ بپرسم :

خواب کدام رنگ یا بی رنگی را

میبینید

در طیف عارفانه پاییز؟                                           حسین منزوی زنجانی

 

انسان محکوم به ازدای است   سارتر

 

+نوشته شده در جمعه سوم مهر 1388ساعت5 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

 

با خشم و جدل زیستم

و به هنگامی که قاضیان

اثبات آن را که در عدالت ایشان شایبه ی اشتباه نیست

انسانیت را محکوم می کردند

و امیران

نمایش قدرت را

شمشیر بر گردن محکوم می زدند،

محتضر را

سر بر زانوی خویش نهادم.

و به هنگامی که هم گنان من

عشق را

در رویای زیستن

اصرار می کردند

من ایستاده بودم

تا زمان

لنگ لنگان

از برابرم بگذرد,

و اکنون در آستانه ی ظلمت

زمان به ریشخند ایستاده است

تا من اش از برابر بگذرم

و در سیاهی فرو شوم

به دریغ و حسرت چشم بر قفا دوخته

آنجا که تو ایستاده ای...                                               مرثیه های خاک ـ شاملو

 

پ ن ۱:آینده از آن ملتی است که تاریخ گذشته خودرا بدرستی بشناسد

پ ن ۲:بر نیزه قدرت میتوان تکیه کرد اما هرگز نمیشود بر روی ان نشست... "کلمانسو ببر فرانسه"

پ ن ۳:وقتی ارتش نازیسم - فاشیسم آلمان ٬ فرانسه را اشغال کرد. عده ای از نظامیان آلمان به خانه پیکاسو نقاش معروف فرانسوی رفتند.او تابلوئی را به سبک خود از هجوم و رفتار نظامیان آلمانی به پاریس و اشغال شهر کشیده بود .افسر آلمانی پرسید:  این کار شماست ؟ پیکاسو پاسخ داد:  نه ! کار شماست 

پ ن ۴:تصنیف بسیار زیبای  "زبان اتش / تفنگت را زمین بگذار" از استاد شجریان را اگر تاکنون نشنیده اید میتوانید از اینجا بشنوید.

از حاشیه به متن :

و تو ای زندانی قفست ویران باد
نفست گرم برای فریاد
که نپندارد خصم
مرد ازاده ی افتاده به بند
سر سازش دارد
دل قوی دار رفیق
که فرو می ریزد
کاخ پوشالی استبدادی
و بر این ویرانه
و همه زندانهاش
کاخ آزادی ایران
بر پا می گردد
گرچه فریاد گلو گیر شده است
لیک
باد ها شعله وزند
و نفس ها همه تفت
و بدان هم زنجیر
کاین همه
مژده ی رستاخیز است

+نوشته شده در جمعه بیستم شهریور 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

و مرا در تیره ترین شبها و در ازدحام تنهایی خویش نیز رویایی در سر است...

رویای بزرگ...

رویای شیرین ازادی و برابری ...

دیگر کلمات هم قادر به بیان تنگی و تاریکی این قفس نیستند و من نیز عاجز از تحمل این همه درد نه در خواب و رویا که در واقعیت تلخ زندگی لحظه به لحظه انتظار طلوع خورشید ازادی را میکشم...

رویایم مرا زنده نگه خواهد داشت و میدانم اگر من نیز شاهد پیروزی و ازادی نباشم ذره ذره اجزای تنم شاهد سرنگونی دیو استبداد خواهد بود...

اری در درد اورترین لحظه ها نیز زندگی را در امیدها و ارزوهایم دنبال میکنم.

پی نوشت ۱: کاش نسل گلسرخی ها منقرض نشده بود!!و ای کاش در این روزگار جهل شعور جرم محسوب نمی شد!!

پی نوشت ۲:من همدست توده ام،تا آن دم که توطئه می کند گسستن زنجیر را ،تا آن دم که زیر لب می خندد،دلش غنج می زند،و به ریش جادوگر آب دهن پرتاب می کند.اما برادری ندارم،هیچگاه برادری از آن دست نداشته ام
که بگوید « آری »:
ناکسی که به طاعون آری بگوید و
نان آلوده اش را بپذیرد....

پی نوشت ۳:

بگذار
آفتاب من
پيرهن ام باشد
و آسمان من
آن کهنه کرباس بی رنگ.

بگذار
بر زمين خود بايستم
بر خاکی از براده ی الماس و رعشه ی درد.

بگذار سرزمين ام را
زير پای خود احساس کنم
و صدای رويش خود را بشنوم

 

+نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

عاشقان سر شکسته گذشتند ٬

شرمسار ترانه های بی هنگام  خویش.

و کو چه ها بی زمزمه ماند و صدای پا .

سربازان شکسته گذشتند ٬

خسته بر اسبان تشریح ٬

و لته های بی رنگ  غروری نگون سار بر نیزه های شان

تو را چه سود فخر بر فلک بر فروختن

هنگامی که هر غبار راه لعنت شده،نفرینت می کند ؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاس ها

به داس سخن گفته ای ....

آن جا که قدم بر نهاده باشی

گیاه از رستن تن می زند

چرا که تو تقوای خاک و آب را هرگز باور نداشتی .

فغان! که سرگذشت ما

سرود  بی اعتقاد سربازان  تو بود

که از فتحِ قلعه ی روسپیان باز می آمدند .

باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد ٬

که مادران سیاه پوش

داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد

هنوز از سجاده سر بر نگرفته اند !

                                                                                                       "بامداد خسته"

پ ن ۱.در این روزهای سخت، که حتی پستوی خانه نیز جایی برای نهان کردن ارزوها ندارد،تنها شاید حلاوت ازادی و غریو پیروزی مرهمی شود بر داغ مادران....

پ.ن ۲. و ما تنها شکیبا هستیم و این است ان کلامی که ما را به تمامی وصف میتواند کرد....شکیبا. 

سوگند می خورم به مرام پرندگان

در عرف ما سزای پریدن تفنگ نیست

 در کارگاه رنگرزان دیار ما

رنگی برای پوشش آثار ننگ نیست ....

+نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت1 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

 

امروز دوم مرداد نهمین سالگرد درگذشت شاعر بزرگ ازادی احمد شاملوست.

شیر اهنکوه مردی که سمبل چندين نسل از روشنفکران،شاعران،و مبارزان ما بوده است وخواهد بود.بزرگ مردی که با چراغ خرد مندی و اگاهی به جنگ سیاهی ها رفت و راهی نو در شعر بر جای گذاشت .اشعاری بیشتر با زبان عامیانه اما فوق العاده نوین و تاثیر گذار که هیچ کس را در این عرصه یارای مقابله با او نبود.اندیشمندی که با قاطعیت زندگیش مرگ رو به سخره گرفت. تا یاد و خاطره اش تا جاوید جاویدان در گذرگاه ادوار به نیکی داوری شود.بزرگ مردی که ارج زندگی رو در این میدونست که بطور بی شرمانه ای کوتاهه!! اما در این مقطع کوتاه،توانست جاودانگی خود را در جای دیگری بدست اورد......در انسانیت.

بامداد هدف شعر رو تغییر بنیادی جهان میدانست و می گفت "درست به همین علت است که هر حکومتی به خودش حق میدهد که شاعر را عنصری ناباب و خطرناک تلقی کند.اهل سیاست به قداست زندگی نمی اندیشد،بلکه زندگان را به مثابه وسایلی ارزیابی میکندکه عند القتضاء باید بی درنگ قربانی پیروزی او شوند.و ای بسا به همین علت است که باید قبول کرد در جهان هیچ چیز چتر هیچ چیز نیست.و در دنیای بی قانونی که اداره و هدایتش به دست اوباش و دیوانگان است هنر چیزی است در حد تنقلات.و از ان امید نجات بخشی نمیتوان داشت"!هر چند او با هنر الفاظ بی زبانش کاری کرد کارستان...

در انتهای اندوه دریچه روشن گشاده است...

شاملو در طی زندگی خود به اندازه چهار تا وزراتخانه فرهنگ کار کرد و اگاهی داد.واقعا حجم وتنوع کار او شگفت اوره.چندين نشريه معتبر چاپ کرد چندين رمان وداستان ترجمه کرد بسياری از شاعران مشهور جهان چون لورکا، لينگستون هيوز ،پل الوار را او معرفی کرد.حتی برای کودکان کتاب و نوار منتشر کرد . چندين کاست از بهترين شعر های شاعران جهان را بازخوانی کرد برروی اثار حافظ وخيام کار کرد . کتاب پر حجم و چند جلدی کوچه را دراورد که در بررسی فرهنگ عاميانه است.هشت سال بر روی ترجمه کتاب دن ارام کار کرد و خیلی کارهایی که نتوانست و نگذاشتند که زیر چاپ ببرد.کتاب های شعر ش که دیگر اظهر من الشمس است.همچنین چندين وچند فيلم نامه و نمایشنامه نوشت.فقط اگر همين کارها را در نظر بگيريد شايد يک موسسه با دهها استاد و ويراستار و محقق بايد اين کارها رو انجام میدادند در حاليکه شاملو بايک دستگاه تایپ همه اين ها را نوشته است .

جايگاه شاملو در شعر نیز چنان بلند است که نزديک نرين افراد نيز با ان فاصله ای باورنکردنی دارند.این جایگاه والا و شخصیت خارق العاده انچنان برای عده ای خوف انگیز است که حتی از مرده اش هم میترسند! تا جاییکه به ارامگاهش نیز رحم نکرده اند و در این سالهایی که از مرگش میگذرد چندین بار شاهد بوده ایم که مقبره اش را نیز خراب کرده اند غافل از انکه شاملو فنا ناپذیر است و تا ابد در دلهای دوستدارانش زنده خواهد بود....

بگذارید وطن دوباره وطن شود

بگذارید دوباره همان رویایی شود که بود

بگذارید پیشاهنگ دشت شود و در انجا که ازاده است منزلگاهی بجوید

این وطن هرگز برای من وطن نبود

بگذارید این وطن رویایی باشد که رویا پردازان در رویای خویش داشتند

بگذارید سرزمین بزرگ و پر توان عشق شود

اه بگذارید سرزمین من سرزمینی شود که در ان ازادی را با تاج گل ساختگی وطن پرستی نمی آرایند.

اما فرصت و امکان واقعی برای همه کس هست زندگی ازاد است و برابر ی در هوایی است که استنشاق می کنیم

در این سرزمین ازادگان برای من هرگز نه برابری در کار بوده است نه ازادی.....(ترجمه شاملو از اشعار  لينگستون هيوز )

 

                                            thumb

در استانه:

 

بايد استاد و فرود آمد

بر آستان دري كه كوبه ندارد ،

چرا كه اگر به گاه آمده باشي دربان به انتظار توست و

اگر بي گاه

به در كوفتن ات پاسخي نمي آيد .

 كوتاه است در ،

پس آن به كه فروتن باشي .

آيينه اي نيك پرداخته تواني بود

آن جا

تا آراستگي را

پيش از درآمدن

در خود نظري كني

هرچند كه غلغله ي آن سوي در زاده ي توهم توست نه انبوهي مهمانان  ،

كه آن جا

تو را

كسي به انتظار نيست .

كه آن جا

جنبش شايد ،

اما جمنده اي در كار نيست :

نه ارواح و نه اشباح و نه قديسان كافورينه به كف

نه عفريتان آتشين گاو سر به مشت

نه شيطان بهتان خورده با كلاه بوقي منگوله دارش

نه ملغمه ي بي قانون مطلق هاي متنافي .

تنها تو

آن جا موجوديت مطلقي ،

موجوديت محض ،

چرا كه در غياب خود ادامه مي يابي و غياب ات

حضور قاطع اعجاز است .

گذارت از آستانه ي ناگزير

فروچكيدن قطره ي قطراني ست در نامتناهي ظلمات :

 " دريغا

اي كاش اي كاش

قضاوتي  قضاوتي قضاوتي

در كار در كار در كار

مي بود !  "

شايد اگرت توان شنفتن بود

پژواك آواز فروچكيدن خود را  در تالار خاموش كهكشانهاي

بي خورشيد

چون هرست آوار دريغ

مي شنيدي :

" كاش كي  كاش كي

داوري داوري داوري

در كار  در كار  در كار ... "

اما داوري در آن سوي در نشسته است ، بي رداي شوم قاضيان.

ذاتش درايت و انصاف

هيأت اش زمان .

و خاطره ات تا جاودان  جاويدان در گذرگاه ادوار داوري خواهد شد . 

بدرود !

بدرود ! (چنين گويد بامداد شاعر : )

رقصان مي گذرم از آستانه ي اجبار

شادمانه و شاكر .

از بيرون به درون آمدم :

از منظر

به نظاره به ناظر .

نه به هيأت گياهي نه به هيأت پروانه اي نه به هيأت سنگي نه به هيأت بركه اي ،

من به هيأت " ما " زاده شدم

به هيأت پرشكوه انسان

تا در بهار گياه به تماشاي رنگين كمان پروانه بنشينم

غرور كوه را دريابم و هيبت در يا را بشنوم

تا شريطه ي خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش  معنا دهم

كه كارستاني از اين دست

از تون درخت و پرنده و صخره و آبشار

بيرون است .

انسان زاده شدن تجسد وظيفه بود :

توان دوست داشتن و دوست داشته شدن

توان شنفتن

توان ديدن و گفتن

توان انده گين و شادمان شدن

توان خنديدن به وسعت دل ، توان گريستن از سوداي جان

توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاع شكوه ناك فروتني

توان جليل به دوش بردن بار امانت

و توان غمناك تحمل تنهايي

تنهايي

تنهايي

تنهايي عريان .

انسان

دشواري وظيفه است .

دستان بسته ام آزاد نبود تا هر چشم انداز را به جان دربركشم

هر نغمه و هر چشمه و هر پرنده

هر بدر كامل و هر پگاه ديگر

هر قله و هر درخت و هر انسان ديگر را .

رخصت زيستن را دست بسته دهان بسته گذشتم دست و دهان بسته گذشتيم .

و منظر جهان را

 تنها

 از رخنه ي  تنگ چشمي حصار شرارت ديديم و

اكنون

آنك در كوتاه بي كوبه در برابر و

آنك اشارت دربان منتظر !

دالان تنگي را كه درنوشته ام

به وداع

فراپشت مي نگرم :

فرصت كوتاه بود و سفر جانكاه بود

اما يگانه بود و هيچ كم نداشت .

به جان منت پذيرم و حق گذارم !

(چنين گفت بامداد خسته )

 

+نوشته شده در جمعه دوم مرداد 1388ساعت4 بعد از ظهرتوسط مسعود | |