تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

به نام امید مدفون

به نام اشک ها در ظلمات

به نام ناله هایی که می خنداند

به نام خنده هایی که می گریاند

به نام خنده های کوچه

و ملاحتی که دست های ما را می بندد

به نام میوه های غرقه در گل

بر زمینی زیبا و خوب

به نام مردان زندانی

به نام زنان تبعیدی

به نام آن همه یاران ما

که گردن ننهادند ظلمت را

به شهادت و قتل امده اند

 

من از برای شما در غریو  کرنا و شهنای نمی خوانم

تا به شما باز شناسانم شور بختی را

که چندیدن هیکل مند است و ابله است ،

ابله تر ، از آن روی که دست ناخورده است و یکجا .

 

بر آن بودیم که

                     تنها مرگ

                                    تنها خاک

                                                  محدودمان تواند کرد

اما اکنون شرمساری است که

زنده ، زنده

حصرمان کرده است :

شرمساری از شرارت بی حدّ و حصر خویش

شرمساری از جلادان ابله خویش

همیشه همانان

همیشه همان به خود فریفتگان

شرمسار از قطارهای محکومانیم

شرمسار کلمات زمین سوخته ایم ، اما

شرمسار درد و رنج خویش نیستیم

شرمسار شرمسار بودن نیستیم

 

پسِ پشت جنگاوران گریزان

حتی دیگر پرنده ایی زندگی نمی کند.

هوا از شهیق گریه تهی است

ازبی گناهی ما تهی است

 

                                                      پر ولوله از نفرت و انتقام . . .

 

احمد شاملو

 

پی نوشت ۱ : رهايي براي آن كه آشياني ندارد،آزادي براي آن كه نمي داند چه گونه بايد باشد،كشنده است.

پی نوشت ۲:

سكوت آب

می‌تواند

خشكی باشد و فرياد عطش؛

سكوت گندم

می‌تواند

گرسنگی باشد و غريو پيروزمندانه‌ی قحط؛

همچنان كه سكوت آفتاب

ظلمات است

اما سكوت آدمی فقدان جهان و خداست؛

                                                       غريو را

                                                                  تصوير كن !

+نوشته شده در سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت5 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

لمس تن تو
شهوت است و گناه
حتی اگر خدا عقدمان را ببندد....
داغیِ لبت ، جهنم من است
حتی اگر فرشتگان سرود نیکبختی بخوانند
هم آغوشی با تو ، هم خوابگیِ چرک آلودی ست
حتی اگر خانه ی خدا خوابگاهمان باشد.....
فرزندمان، حرام نطفه ترین کودک زمین است
حتی اگر تو مریم باشی و من روح القدس
خاتون من!
حتی اگر هزار سال عاشق تو باشم ،
یک بوسه
ـ یک نگاه حتی ـ حرامم باد !
اگر تو عاشق من نباشی ..

پی نوشت : جاوید باد یاد بزرگ مرد ازادی شاعر عاشقانه های ناب احمد شاملو

+نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390ساعت11 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

 

دختر کوچولو پرسید:
اگر كوسه ها آدم بودند، با ماهی های كوچولو مهربان تر می شدند؟
آقای كی گفت: اگر كوسه ها آدم بودند،
توی دریا برای ماهی ها جعبه های محكمی می ساختند،
همه جور خوراكی توی آن می گذاشتند،
مواظب بودند كه همیشه پرآب باشد.
برای آن كه هیچ وقت دل ماهی كوچولو نگیرد،
گاهگاه مهمانی های بزرگ برپا می كردند،
چون كه گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!
برای ماهی ها مدرسه می ساختند و به آن ها یاد می دادند
كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند.
درس اصلی ماهی ها اخلاق بود.
به آن ها می قبولاندند
كه زیباترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است
كه خودش را درنهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند.
به ماهی كوچولوها یاد می دادند كه چطور به كوسه ها معتقد باشند
و چه جوری خود را برای آینده ای زیبا مهیا كنند،
آینده ای كه فقط از راه اطاعت به دست می یاید.

اگر كوسه ها آدم بودند،
در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
از دندان كوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می كشیدند،
ته دریا نمایش نامه به روی صحنه می آوردند كه در آن ماهی كوچولوهای قهرمان شاد و شنگول به دهان كوسه ها شیرجه می رفتند.
همراه نمایش، آهنگ های مسحوركننده ای هم می نواختند كه بی اختیار
ماهی های كوچولو را به طرف دهان كوسه ها می كشاند.در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت كه به ماهی ها می آموخت
زندگی واقعی در شكم كوسه ها آغاز می شود

 

پی نوشت: نوشته ای بی نظیر اثر برتولت برشت در نقد مذهب ویرانگر عصری که هویت انسانی را به چالش فراخوانده است....

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت12 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

بر خاک جدی ایستادم
و خاک، به‌سانِ یقینی
استوار بود.

به ستاره شک کردم
و ستاره در اشکِ شکِ من درخشید.

 و آنگاه به خورشید شک کردم که ستارگان را
همچون کنیزکان سپیدرویی
در حرم‌خانه‌ی پُرجلالش نهان می‌کرد.

دیوارها زندان را محدود می‌کند،
دیوارها زندان را محدودتر نمی‌کند.

 

میان دو زندان
درگاه خانه‌ی تو آستانه‌ی آزادی‌ست،
لیکن در آستانه
                 تو را
به قبول یکی از این دو
از خود اختیاری نیست.

بامداد تنها....

پی نوشت:

اصلا فرض که مردمان هنوز در خوابند
فرض که هیچ نامه ای هم به مقصد نرسید
فرض که بعضی از اینجا دور
حتی نان از سفره و کلمه از کتاب
شکوفه از انار و تبسم از لبانمان گرفته اند
با رویاهایمان چه می کنند ؟

+نوشته شده در جمعه نهم دی 1390ساعت11 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

 خسته
        شکسته و
                     دل‌بسته

 

من هستم
من هستم
من هستم 

از این فریاد
             تا آن فریاد
سکوتی نشسته است.

 لب‌بسته در دره‌های سکوت
                                   سرگردانم.

 

من میدانم
من میدانم
من میدانم

 جنبشِ شاخه‌یی
 از جنگلی خبر می‌دهد
و رقص لرزان شمعی ناتوان
از سنگینی پابرجای هزاران جار خاموش،
 

در خاموشی نشسته‌ام
          خسته‌ام
          درهم‌شکسته‌ام
          من
          دل‌بسته‌ام.

 

 

 شاملو......

 

 

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت0 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

من به هیچ وجه خدا را لمس نکردم، ولی خدایی که قابل لمس باشد که دیگر خدا نیست. اگر هر دعایی را هم اجابت کند، همینطور. همان‌جا بود که برای نخستین بار حدس زدم که عظمت دعا بیش از هر چیز در این امر نهفته است که پاسخی به آن داده نمی‌شود و زشتی سوداگری را به این مبادله راهی نیست. این را هم دریافتم که آموختن دعا، آموختن سکوت است و عشق فقط از جایی شروع می‌شود که دیگر هیچ انتظاری برای گرفتن هیچ چیز وجود نداشته باشد. عشق تمرین  نیایش است و نیایش تمرین سکوت....

 

 

 جرج برنارد شاو

+نوشته شده در شنبه سوم دی 1390ساعت0 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

جخ امروز از مادر نزاده ام

 نه،

عمر جهان بر من گذشته است.

 نزدیک ترین خاطره ام خاطره ی قرنهاست

 بارها به خونمان کشیدند

به یاد آر تنها دستاورد کشتار نان پاره ی بی قاتق سفره ی بی برکت ما بود.

 اعراب فریبم دادند

برج موریانه را به دستان پر پینه ی خویش بر ایشان در گشودم

 مرا و همگان را بر نطع سیاه نشاندند و گردن زدند.

 نماز گزاردم و قتل عام شدم

 که رافضی ام دانستند

 نماز گزاردم و قتل عام شدم

که قرمطی ام دانستند

 آنگاه قرار نهادند که ما و برادرانمان یکدیگر را بکشیم

و این کوتاهترین طریق وصول به بهشت بود!

به یاد آر که تنها دستاورد کشتار

جل پاره ی بی قدر عورت ما بود!

خوشبینی برادرت ترکان را آواز داد

 تو را و مرا گردن زدند

 صفاحت من چنگیزیان را آواز داد تو را و همگان را گردن زدند

 یوق ورزا بر گردنمان نهادند

 گاو آهن بر ما بستند

 بر گرده مان نشستند

 و گورستانی چندان بی مرز شیار کردند

 که بازماندگان را هنوز از چشم خونابه روان است.

 کوچ غریب را به یاد آر از غربتی به غربت دیگر

 تا جستجوی ایمان تنها فضیلت ما باشد!؟

 به یاد آر تاریخ ما بیقراری بود...

 نه باوری

 نه وطنی

 نه.جخ امروز از مادر نزاده ام...

 

پی نوشت : افسوس که شاید قرنها طول بکشه شاملو تواین جامعه شناخته بشه ....روحش شاد و نا تنها باد....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم آذر 1390ساعت8 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

 

آدم ها که عوض می شوند

از  سلام و  شب بخیر گفتنِ شان می شود این را فهمید.

از حرف ها و نگاه ها

از گودال های عمیقی که بینِ تو و خودشان می کنند

و تویش را پر از دلیل می کنند.

از بعضی کلمه ها بیشتر استفاده می کنند

و بعضی ها را بی خیالش می شوند.

یک گودال هم توی قلب تو می کنند

که این یکی را خودت باید پر کنی.......!

 پی نوشت:

کم باش..

اصلن هم نگران گم شدنت نباش!

اونی که اگه کم باشی گمت کنه

همونیه که اگه زیاد باشی

حیفت میکنه!!

+نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت3 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

شاخه را محکم گرفتن این زمان بی فایده است
برگ می ریزد، ستیزش با خزان بی فایده است

باز می پرسی چه شد که عاشق جبرت شدم
در دل طوفان که باشی بادبان بی فایده است

بال وقتی بشکند از کوچ هم باید گذشت
دست و پا وقتی نباشد نردبان بی فایده است

تا تو بوی زلفها را می فرستی با نسیم
سعی من در سر به زیری بی گمان بی فایده است

تیر از جایی که فکرش را نمی کردم رسید
دوری از آن دلبر ابروکمان بی فایده است

در من ِ عاشق توان ِ ذره ای پرهیز نیست
پرت کن ما را به دوزخ، امتحان بی فایده است

از نصیحت کردنم پیغمبرانت خسته اند
حرف موسی را نمی فهمد شبان، بی فایده است

من به دنبال خدایی که بسوزاند مرا
همچنان می گردم اما همچنان بی فایده است....

+نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت3 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

هست شب،

یك شب دم‌كرده و خاك

رنگ رخ باخنه‌است؛

باد

  نوباوه‌ی ابر

از بر كوه

سوی من تاخته‌است؛

هست شب همچو ورم‌كرده تنی گرم، دراستاده هوا؛

هم از این روست نمی‌بیند اگر گمشده‌ای راهش را؛

با تنش گرم، بیابان دراز

مرده را ماند، در گورش تنگ؛

به دل سوخته‌ی من ماند؛

به تنم خسته كه می‌سوزد از هیبت تب؛

هست شب، آری شب

 

پی نوشت :متن نوایی آرامبخش برای این شبها با صدای دلنشین استاد شجریان و شعری از نیما

+نوشته شده در جمعه یازدهم آذر 1390ساعت2 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

 

آدم ها و بویناکی دنیاهاشان

یکسر

دوزخی است، درکتابی

که من آن را

لغت به لغت

از بر کرده ام

تا راز بلند انزوا را

دریابم

راز عمیق چاه را

از ابتذال عطش"

 

جاودان احمد شاملو

+نوشته شده در جمعه سیزدهم آبان 1390ساعت1 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

برای  ويرانيت لحظه ی

وبرای دوباره بر خاستنت

قرنی بايد...

به هزار گونه تجربه کرده ای

وباز به

سختی برکندن کوهی

اندکی برخاسته ای

تاشرافت و نام انسانی ات

از ياد برده نشود

و بهای هرگام :

زخمی عميق و چرکين

و آکنده از خون آبه .

وباز ويرانی

 واز نو برخاستن

اندکی

ديگر گاه آن رسيده که قد راست کنی

به تمامی و نه اندکی

حتی اگر هيچ دستی به ياری نيايد

بر زانوان خود بايست

به تنهايی

و به باوری که از عشق داری

دلخوش باش

قلب من !

 پی نوشت:

هيچکس برادر خطابمان نکرد
وبه تشجيع ما تکبيری بر نياورد
تنهايی را تاب آورديم و خاموشی را
و در اعماق خاکستر می تپيم

+نوشته شده در یکشنبه هشتم آبان 1390ساعت11 بعد از ظهرتوسط مسعود | |