تبليغاتX
اسیر خاک

اسیر خاک

اسیر خاکم و نفرین شکسته بالی را که بسته راه به من اسمان خالی را

اميد کجاست؟
تا خود جهان به قرار باز اید؟
هان، سنجيده باش
که نوميدان را معادی مقدر نيست..........!
معجزه کن معجزه کن
که معجزه
تنها
دست‌کار توست
اگر دادگر باشي
که در اين گستره
گرگان‌اند
مشتاق بردريدن بي‌دادگرانه‌ی آن
که دريدن نمي‌تواند.
و دادگری
معجزه‌ی نهايي‌ست.
و کاش در اين جهان
مرده‌گان را
روزی ويژه بود،
تا چون از برابر  اين همه اجساد گذر مي‌کنيم
تنها دستمال برابر بيني نگيريم:
اين پرآزار
گند جهان نيست
تعفن بي‌داد است
تعفن بي‌داد است
تعفن بي‌داد است.......
 
                                                                                               بامداد خسته"

پی نوشت:امید هایمان  را محکم تر بغل کنیم شاید فردا روز دیگری باشد...

ـــ عیسایانی همه هم ‌سرنوشت

 با جامه‌ها همه یک ‌دست

 و پاپوش ها و پا پیچ‌هایی یک ‌دست

 هم بدان قرار

 و نان و شوربایی به تساوی

 که برابری میراث گرانبهای تبار انسان است

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت1 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

ایران واقعا سرزمین تضادهای بزرگه.هیچکس نمیتونه پیش بینی کنه که مردم چه تصمیمی میگرن!در مورد این انتخابات هم قصه همینه!! انگار تب انتخابات داره بد جوری فراگیر میشه( فارغ از اینکه چه کسی میخواد سوارمون بشه،به یقین پیروز اصلی این انتخابات قدرت مطلقه حاکم هست که خوب داره با این ترفند واسه خودش مشروعیت جمع میکنه) و من هم وظیفه و تکلیف انقلابی و اسلامی و شرعی خود دانستم این وسط بعنوان شهروند درجه چهارم چند کلمه حرف ناحساب بزنم.

تو سیستمی که ریس جمهور فقط ریس قوه مجریه هست و تنها بیست درصد از اختیارات کشور رو داره(بقیش رو بخشیدن به اقا) دنبال معجزه نباشید...

شاید خیلی فرقی نداشته باشه چه کسی جمهور بشه.

میر محسن کروبی نژاد...

وقتی حرف اول و اخر رو تو این دهات اقای ولایت فقیه دیکته میکنه چه فرقی داره تدارکاتچیش کی باشه؟؟؟

بدبختی اینجاست که ملتی با این هویت و تمدن گرانسنگ ! کارش به جایی رسیده که باید ارزوهاشو در شعارهای چهار نفر کاندیدای امتحان پس داده جستجو کنه!!! دنبال سراب باشه و خودش رو با این توجیه کنه که در انتخاب بد و بدتر باید بد روانه کاخ ریاست جمهوری بشه....!

ما نیاز به اصلاح ساختار حکومت داریم و تنها راه حل ما ایجاد مرجعی هست در حکومت که بتونه قدرت رو کنترل کنه و جوابگو باشه.عوض شدنه مهره ها خیلی تفاوتی نداره .و دیگر هیچ....

ما بسی کوشیده ایم

که چکش خود را

بر ناقوس ها و به دیگچه ها فرود آریم،

بر خروس قندی بچه ها

و بر جمجمه ی پوک سیاستمداری

که لباس رسمی بر تن آراسته ،

ما بسی کوشیده ایم

که از دهلیز بی روزن خویش

دریچه ای به دنیا بگشاییم.

ما آبستن امید فراوان بوده ایم،

دریغا که به روزگار ما

کودکان

مرده به دنیا می آیند!

اگر دیگر پای رفتن مان نیست،

باری

قلعه بانان

این حجت با ما تمام کرده اند

که اگر می خواهیم در این سرزمین اقامت گزینیم

می باید با ابلیس قراری ببندیم.

 

 

 پی نوشت:با نهایت تالم و تاثر به اطلاع میرساند یک عدد رای اکبند از طریق مناقصه بفروش میرسد.از متقاضیان خواهشمند است برای اطلاعات بیشتر به روزنامه های کثیف الانتشار مراجعه فرمایند.ضمنا هزینه اگهی به عهده برنده مناقصه می باشد.(به سیب زمینی نمیفروشیم)

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت10 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

رود
قصیده بامدادی را
در دلتای شب
مکرر می کند
و روز
از آخرین نفس شب پر انتظار
آغاز می شود
واینک سپیده دمی که شعله چراغ مرا
در طاقچه بی رنگ می کند
تا مر غکان بومی رنگ را
در بوته های قالی از سکوت خواب بر انگیزد،
پنداری آفتابی است
که به آشتی
در خون من طالع می شود

اینک محراب مذهبی جاودانی که در آن
عابد و معبود عبادت و معبد
جلوه یی یکسان دارند:
بنده پرستش خدای می کند
هم از آن گونه
که خدای
بنده را

همه برگ وبهار
در سر انگشتان تست
هوای گسترده
در نقره انگشتانت می سوزد
و زلالی چشمه ساران
از باران وخورشید سیر آ ب می شود

زیبا ترین حرفت را بگو
شکنجه پنهان سکوتت را آشکار کن
و هراس مدار از آن که بگویند
ترانه بیهودگی نیست
چرا که عشق
حرفی بیهوده نیست

حتی بگذارآفتاب نیز برنیاید
به خاطر فردای ما اگر
بر ماش منتی است؛
چرا که عشق،
خود فرداست
خود همیشه است
بیشترین عشق جهان را به سوی تو میاورم
از معبر فریادها و حماسه ها
چرا که هیچ چیز در کنار من
از تو عظیم تر نبوده است
که قلبت
چون پروانه یی
ظریف و کوچک وعاشق است

ای معشوقی که سرشار از زنانگی هستی
و به جنسیت خود غره ای
به خاطر عشقت!
ای صبور! ای پرستار!
ای مومن!
پیروزی تو میوه حقیقت توست

رگبارها و برفها را
توفان و آفتاب آتش بیز را
به تحمل صبر
شکستی
باش تا میوه غرورت برسد


ای زنی که صبحانه خورشید در پیراهن تست،
پیروزی عشق نسیب تو باد!
از برای تو، مفهومی نیست -
نه لحظه ئی:
پروانه ئیست که بال میزند
یا رود خانه ای که در حال گذر است

هیچ چیز تکرار نمی شود
و عمر به پایان می رسد:
پروانه
بر شکوفه یی نشست
و رود به دریا پیوست

                                                                                           «بامداد خسته»

 

پ.ن ۱:شغالی دیگر با شالبندی به رنگ رویا ها،ازادی را برای برده گان هجی میکند...!

پ.ن ۲:نخستین روحانی یک شیاد بود که به یک ساده لوح رسید  

 پ. ن ۳:ای کاش مي‌توانستم

يک لحظه مي‌توانستم ای کاش

بر شانه‌های خود بنشانم

اين خلق  بي‌شمار را،

گرد حباب خاک بگردانم

تا با دو چشم خويش ببينند که خورشيد شان کجاست.....

 

چند با یادت فریبم این دل دیوانه را

گرم چون سازم ز آهی سرد، این کاشانه را

گریه ی مکری، که دایم شمع را بر دامن است

می فریبد عاقبت این ساده دل پروانه را                    «عماد خراسانی»

 

+نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت12 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

جوامع انساني معمولا انباشته از كساني است كه در بي‌خبري دوران كودكي باقي مي‌مانند و به جاي آن كه ببالند و جدي‌تر به پيرامون خود نگاه كنند توهمات كودكانه‌شان را تا آخرين لحظات عمر به دوش مي‌كشند. كودكي داغ ننگ نيست، دوران داغ بردگي ابدي خوردن از دست پدران و مادراني است كه خود كودكان سالمندتري بيش نيستند. جمهور مردم به جاي آن كه "بشوند" متاسفانه فقط به "بودن" اكتفا مي‌كنند. اين است كه در طول قرن‌هاي متمادي هر روز همان روز پيش است و هر سال همان سال قبل و هر قرن همان قرني كه برنياكانمان گذشته. ما به دنيا نمي‌آئيم، فقط به سادگي كپيه مي‌شويم . زمان در چنگ ما نيست، ما اسير زندان گذشته‌هائيم. هزاره‌ها و هزاره‌ها... پاكي و بي‌گناهي دوران كودكي آري، ترس و اطاعت محض كودكانه نه!
ما هركدام به تنهائي كودكي هستيم گم كرده مادر و سرگردان دركوچه‌هاي ظلمات. در لايه‌هائي از اجتماع كه هنوز انسان‌ها به غرايز تلطيف شده دست پيدا نكرده‌اند جمله‌ی "دوستت مي‌دارم" در اكثر موارد رشوه‌ئي است كه براي گريز از تنهائي پرداخت مي‌شود و يكي از دلايلي كه عشق را به "تصاحب" تبديل مي‌كند به احتمال زياد همين وحشت از تنهائي است. گفته‌اند "انسان حيواني اجتماعي است". پس انسان ناگزير از دوست داشتن ديگران است.
اما "آن تنهائي" مقوله‌ی ديگري است. شعر در نفس خود فريادي است از اعماق تنهائي، چرا كه جهان شاعر جهاني فردي است. پيله‌ی تنگي است كه تنها يك پروانه در آن مي‌گنجد با اين تفاوت كه كرم ابريشم پيله را خود به گرد خويش مي‌تند اما شاعر در پيله به خود مي‌آيد و فريادش حكايت آواز غم‌انگيز تلاش جانكاهي است كه براي رهائي از پيله مي‌كند.

برگرفته ازسایت رسمی احمد شاملو

پ.ن ۱:دوستت دارم هرگز برای من رشوه ئی برای گریز از تنهایی نبوده،که جنس دوست داشتنم هیچگاه احتیاجی به غرامت ندارد

پ.ن.۲:سكوت آب‏مى‏تواند
خشكى باشد و فرياد عطش؛
سكوت گندم‏مى‏تواند
گرسنگى باشد و غريو پيروزمندانه قحط؛
همچنان‏كه سكوت آفتاب‏ظلمات است
اما سكوت آدمى فقدان جهان و خداست:
غريو را
تصوير كن!

پ ن.۳:سکوت!!! عجب فریاد رسایی است،انجا که حنجره ای برای فریاد نمی ماند...

پ ن.۴:حكومت، حكومت است: چه حكومت زور باشد چه حكومت زر باشد چه حكومت اهل خرد. و بايد قبول كرد كه نا چار حياتى‏ترين هدف هر حكومتى اين است كه قدرت و حاكميتش را حفظ كند. اگر اين را نپذيريم معلوم مى‏شود كلمه «حكومت» را درست معنى نكرده‏ايم. حاكميت شعور هم مشمول همين قاعده است و افلاتون هم از حكومت دم مى‏زند و حسابش هم كاملاً روشن است. شاعران رابه كابينه‏اش راه نمى‏دهد چون هدف شعر تغيير بنيادى جهان است و درست به همين علت هر حكومتى به خودش حق مى‏دهد شاعر را عنصرى ناباب و خطرناك تلقى كند...!!؟

پ ن ۵:گاهي براي نبودن
جايي براي نماندن
ندايي براي نخواندن 
دستي براي نگرفتن
اگر سراغ داشتيد
بي صبرانه مشتاقم
براي نداشتن

خواهی نشوی همرنگ رسوای جماعت شو.

+نوشته شده در جمعه چهارم اردیبهشت 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

من آن مفهوم مجــّرد را جسته ام.

پاي در پاي آفتابي بي مصرف
كه پيمانه مي كنم
با پيمانه روزهاي خويش كه به چوبين كاسه ي جذاميان ماننده است.
من آن مفهوم مجــّرد را مي جويم.

افسانه هاي سرگردانيت
اي قلب در به در!
به پايان خويش نزديك ميشود.

بيهوده مرگ
به تهديد
چشم مي دراند.
ما به حقيقت ساعت ها
شهادت نداده ايم
جز به گونه اين رنجها
كه از عشق هاي رنگين آدميان
به نصيب برده ايم
چونان خاطره ئي هر يك
در ميان نهاده
از نيش خنجري
با درختي.

با اين همه از ياد مبر
كه ما
من وتو
انسان را
رعايت كرده ايم.

درباران وبه شب
به زير دو گوش ما
در فاصله ئي كوتاه از بسترهاي عفاف ما
روسبيان
به اعلام حضور خويش
آهنگ هاي قديمي را
با سوت
ميزنند.
( در برابر كدامين حادثه
آيا
انسان را
ديده اي
با عرق شرم
بر جبينش؟ )

آنگاه كه خوشتراش ترين تن ها را به سكه سيمي
توان خريد،
مرا
دريغا دريغ
هنگامي كه به كيمياي عشق
احساس نياز
مي افتد
همه آن دم است .
همه آن دم است .

قلبم را در مجريِ كهنه ئي
پنهان مي كنم
در اتاقي كه دريچه ئيش
نيست.
از مهتابي
به كوچه تاريك
خم مي شوم
وبه جاي همه نوميدان
ميگريم.

« آه
 من
حرام شده ام ! »

با اين همه اي قلب در به در!
از ياد مبر
كه ما
من وتو
عشق را رعايت كرده ايم،
كه ما
من و تو
انسان را
رعايت كرده ايم،

خود اگر شاهكار خدابود
يا نبود .

پ ن ۱.بی شک باید سپاسگذار این موهبت(شاملو) باشم،که همه حرفهایم را کلمه به کلمه و جمله به جمله برایم سپید کرده است.

پ ن ۲.کاش کسی بود و  به من میگفت وقتی اقتصاد یه جنگل خوابید چیکار باید کرد؟و چقدر سر یه ملت باید خواری و ننگ و بدبختی بیاد تا بیدار بشه؟چقدر ؟ایا بیدار شدن مثل یه کابوسه؟

پ ن ۳.چنین ام من !
زندانی دیوارهای خوش آهنگ الفاظ ِ بی زبان
تصویرم را در قاب اش محبوس کرده ام
و نام ام را در شعرم
و پای ام را در زنجیر نگارم
و فردای ام را در خویشتن  اینده گانم
و دلم را در چنگ شما ...

پ ن ۴.گاهی نمیدانم پست هایم را مینویسم برای پی نوشت هایش؟یا پی نوشت ها را می نویسم برای پست هایم؟

چشمي نيست
أغوشي
حتی لبانی که نوازشم کنند
این از عمومیت مرگ نیست
شاید از فراوانی زندگیست
آدمیانی که از همه چیز بیشتر
به خود شیفته اند
تنها میان تفاوتی کوچک و من
تنهایی را بر می گزینند
و من
این من سرگردان را
به دوش می کشم
باید بیشتر فکر کنم
شاید تحمل دیکتاتور آسان باشد
شاید بشود بدون دموکراسی نفس کشید
و به انقلاب فکر نکرد
بگذاریم فریبمان بدهند و
برویم توی صندوقهایشان
مشروعیت انبار کنیم
اما به قلبم نمی توانم بگویم
احمق دوست نداشته باش
نه! نه!
من دوستت دارم
حتی وقتی که نباشی...

 

+نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت2 بعد از ظهرتوسط مسعود | |

مرغی از اقصای ظلمت پر گرفت
شب، چرائی گفت و خواب از سرگرفت.
مرغ،وائی کرد،پر بگشود و بست
راه شب نشناخت، در ظلمت نشست.

من همان مرغم،به ظلمت باژگون
نغمه اش وای،آب خوردش جوی خون.
دانه اش در دام تزویر فلک
لانه بر گهواره ی جنبان شک.

لانه می جنبد وز او ارکان مرغ،
ژیغ ژیغش می خراشد جان مرغ.

ای خدا! گر شک نبودی در میان
کی چنین تاریک بود این خاکدان؟
گر نه تن زندان تردید آمدی
شب پر از فانوس خورشید آمدی.

من همان مرغم که وای آواز او
سوز ماءیوسان همه از ساز او
او ز شب در وای و شب دلشاد از اوست
شب، خوش از مرغی که در فریاد از اوست،
گاه بالی می زند در قعر آن
گاه وایی می کشد از سوز جان.

خود اگر شب سرخوش از وایش نبود
لاجرم این بند بر پایش نبود.

وای اگر تابد به زندان بان ریش
آفتاب عشقی از محبوس خویش.

من همان مرغم، نه افزونم نه کم.
قایقی سرگشته بر دریای غم:
گر امیدم پیش راند یک نفس
روح دریایم کشاند بازپس.

گر امیدم وانهد با خویشتن
مدفن دریای بی پایان و ، من!
ورنه خود بازم نهد دریای پیر
گو بیا، امید! و پاروئی بگیر!

خود نه از امید رستم نی زغم
وین میان خوش دست و پایی می زنم.

من همان مرغم که پر بگشود و بست
ره ز شب نشناخت،در ظلمت نشست.
نه ش غم جان است و نه ش پروای نام
می زند وایی به ظلمت، والسلام.

                                                                                                                "شاملو"

پ.ن ۱:خیلی وقت بود این توضیحات پروفایل مدیر !!!!وبلاگ منو مشغول کرده بود ،تا اینکه پیداش کردم!من همان مرغم نه افزونم نه کم!

پ.ن ۲:من شعر رو نمیگم شعر منو میگه!!

پ.ن ۳:و برای واقعیت این روزها :بهار امد نبود اما حیاتی ،در این ویران سرای محنت اور،بهار امد دریغا از نشاطی،که شمع افروزد و بگشایدش در. 

در سلول من گلي روييده است

در گوشه اي تنها ديدمش

مانند يك موم

زميني سفت را

سيمان و سنگ را

شكافته بود

ممنوعيت معنايي نداشت

هيچ پرنده اي در آن لانه نداشت

هيچ قطره باراني پر پرش نمي كرد

اين چنين زاده شده بود

اين چنين بدون كمك كسي

سلول با او ديگر زندان نيست

باغي است

باغي با يك گل تنهاي تنها

                                                                                                       "كارلوس گو آراموس"
 

+نوشته شده در دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت0 قبل از ظهرتوسط مسعود | |

 ازادی

آزادی از نظر من یعنی قبل از هر چیز عروج انسان از طریق رها شدن از خرافات . آدمیزاد خرافه پرست از بردگی و جهل خودش دفاع می کند و مرا هم با خودش به بردگی می کشاند . آزادی هرگز شایعه یی نیست که تکذیب شود . آزادی هدف والایی است که برای آن می جنگیم و به دستش می آوریم . یقین داشته باشید . منظور از فانوس ،روشنایی دادن است ، نه دیدن خود آن . آیا هنر باید اجتماعی باشد؟ باید را بگذار کنار . خود به خود این طور است . لیس خور کفش ظالمان به پهنای زبان کفش لیس ها است و قدرت ظلم آن ها با طاقت تحمل مظلومان بر آورده می شود . تن انسانی را شکنجه می کنند ، تا به روح او تف کرده باشند . انسان و فرهنگ انسانی اش تنها و تنها در فضای آزادی ست که شکفته می شود . اما تا هنگامی که تعصب و خام اندیشی بر جامعه حاکم است ، اختناق بر جامعه حاکم خواهد بود.

 

 انسانم من....انسان

گذرگاهی صعب است زنده‌گی؛ تنگابی در تلاطم و در جوش.ایمان، یکی چشم بند است؛ دیواری در برابر بینش. به خیره مگو که ایمان کوه را به جنبش درمی‌آورد من کوه بی‌جان نیستم انسانم من!

سنگ مقدس در این جهان بسیار است صیقل خورده به بوسه‌های لبان خشکیده از عطش. ایمان به جسم بی‌جان روح می‌بخشد، لیکن من جسم بی‌جان نیستم انسانی زنده‌ام من.

من نابینایی ِ آدمیان را دیده‌ام و توفیدن گردباد را بر عرصه‌ی پیکار، من آسمان را دیده‌ام و آدمیان را سر گردان به مِهی دودگونه فروپوشیده، مرا به ایمان ایمان نیست. اگر اندوهگینت می‌کند بگو اندوهگینم. حقیقت را بگو، نه لابه کن نه ستایش. تنها به تو ایمان دارم ای وفاداری به قرن و به انسان!

توان تحملت ار هست شکوه مکن.به پرسش اگر پاسخ می‌گویی پاسخی در خور بگوی.در برابر رگبار گلوله اگر می‌ایستی مردانه بایست که پیام ایمان و وفا به جز این نیست!

چشم عقل

کوتاه ترین فاصله میان دو نقطه ، خط راست است بی گمان، اما در هندسه به ما آموخته اند که همین نکته ی از آفتاب روشن تر هم تا به طور علمی اثبات نشود ، قابل اعتنا نمی تواند بود. و ما درهمان حال به مهملاتی ایمان می آوریم که تنها اگر ذره یی به چشم عقل در آن نگاه کنیم ، از سفاهت خود به خنده می افتیم.

ته نوشت:  مستي دير سيرابي در آشوب سرد امواج ديوانه، به جست و جوي لذتي
گريخته عربده مي كشد...

رنگارنگ مینویسم  و اشفته ،انچنان که خود را در مقابل اینه ها یافته ام!

 

 

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت12 بعد از ظهرتوسط مسعود | |